رمان حریم عشق قسمت هشتم

افسانه گوشي را بر زمين گذاشت و بانگراني گفت:"الهه خانم جواب نمي ده چه خاكي بر سرم كنم؟"

-     شايد تلفنتون خرابه خيلي وقتها اينطور ميشه اون هفته يادته ما هي زنگ ميزديم فكر كرديم خونه نيستيد ، ولي شما گفتيد خونه بوديد، تلفنتون قطع بوده....... نگران نباش ، نيكا يا اينجا مي آد يا ميره خونه خودتون ، جاي ديگه اي نداره

 

-         من هم از همين ميترسم اينطور كه معلومه اون نه اينجاست نه خونه حالا چه كنم؟

-         خونسرد باش زن، الان ايرج رو خبر ميكنم ، ميريم سري به خونتون مي زنيم، من مطمئنم اونجاست

-         ساعت از 9 گذشته ، چرا نيكا زنگ نميزنه؟

-     لابد فكر كرده شما شام اينجا مي موني ، از اون گذشته اين وقت شب اگه تلفن خراب باشه چطور از خونه بياد بيرون و تو اون خيابون تلفن گير بياره؟

-     اگه خونه هم باشه باز دل من شور ميزنه، خونه ما كه حفاظ درست و حسابي نداره ، خدا اين مسعود رو خير بده با اين بلايي كه بسر ما آورد و آواره مون كرد.

عمه از آشپزخانه بيرون آمد و فرياد زد:" ايرج ....... ايرج"

ايرج از پله ها پايين آمد، اكنون آثار نگراني در چهره او نيز هويدا بود، ولي با اينحال اميدوار بود نيكا صرفا بخاطر لجبازي با او آنها را بي خبر گذاشته باشد. نزديك مادرش شد و گفت:" بله"

-         ايرج جان آماده شو بريم خونه دايي

-         چشم من آماده ام اگه شما حاضريد ماشين رو روشن كنم؟...... زن دايي شام خورد؟

-         نه بابا ، زن بيچاره با اين همه دلهره مگه ميتونه شام بخوره....... كاش لااقل مسعود اينجا بود!

-         حالا دايي نيست، من كه هستم ، امر بفرماييد

-         فعلا بريم خونه دايي ، شايد اونجا باشه.

چند لحظه بعد هر سه در سكوت بسوي منزل دكتر مي رفتند ، چنين بنظر مي آمد كه اضطراب لبهاي هر سه نفرشان را بهم دوخته بود، هرچه به مقصد نزديكتر مي شدند ، دلهره مادر نيكا افزون مي گرديد، هر چه سعي ميكرد بخود بقبولاند كه او در منزل است ، دلش گوهي نمي داد . كم كم نماي خانه از دور هويدا شد افسانه از همان جا دريافت كه چراغ اتاق نيكا خاموش است، اما شجاعت ابراز اين حقيقت را نداشت و آشكارا مي لرزيد و بخود اميد مي داد كه دخترش در طبقه اول باشد. ايرج جلوي در توقف كرد. بازهم نوري از هيچ روزني خارج نمي شد . افسانه سراسيمه بطرف در حياط دويد و چندين مرتبه بطور ممتد زنگ زد ، ولي پاسخي نشنيد ، آنگاه ديوانه وار خود را بردر كوفت و فرياد كشيد:" نيكا ، نيكا"

ايرج ومادرش سعي كردند او را آرام سازند ، الهه خانم گفت:" افسانه جان آروم باش هنوز كه اتفاقي نيفتاده.

-         زن دايي كليد رو بديد شايد خواب باشه.

افسانه در ميان گريه ضجه زد:" خواب اون هم 10 شب؟ نيكا هميشه تا ديروقت بيداره."

با اينحال دست در كيفش كرد و كليد را بسمت ايرج گرفت، ايرج در را باز كرد و با سرعت وارد شد ، افسانه ناي برخاستن از روي زمين را نداشت ، الهه خانم زير بغل او را گرفت و ياريش كرد ، افسانه به او تكيه كرد و داخل حياط شد ، اما هنوز چند گامي نرفته بودند كه ايرج با چهره اي درهم بازگشت و گفت:" نيست بريم ، اينجا موندن بي فايده است . دستمون از همه جا كوتاهه"

افسانه احساس سر گيجه كرد و چشمانش سرگيجه كرد و چشمانش سياهي رفت ، تعادلش را از دست داد و نقش بر زمين شد . الهه خانم و ايرج بزحمت او را بداخل ماشين بردند و كمي آب به صورتش پاشيدند بمحض آنكه چشمانش را باز كرد با صداي بلند شروع به گريستن كرد و گفت :" جواب مسعود رو چي بدم؟ دخترم كجاست؟

-         آروم باش زن دايي ، خودتون رو كنترل كنيد.

-         نمي تونم ..... نمي تونم

-     ايرج سوئيچ را گرداند و ماشين بحركت در آمد . افسانه سعي كرد آرام باشد با دقت بخيابان نگاه كرد، شايد در اين دقايق نيكا مي آمد . هنگاميكه به پيچ سر خيابان رسيدند . ماشيني از مقابلشان پيچيد و برايشان بوق زد، اما ايرج بي اعتناد به راهش ادامه داد افسانه خانم گفت:" ايرج جان مثل اينكه با ما كار داشت."

-     بعد رو به عقب برگشت، ماشين دور زده بود و بدنبال آنها مي آمد وبرايشان چراغ ميزد، ناگهان چيزي بخاطر افسانه رسيد و فرياد زد:" نگه دار كيانوشه."

-         خوب باشه ، تو اين موقعيت اون رو كم داشتيم.

در اين لحظه ماشين به كنار آنها رسيد شيشه پايين آمد و چهره كيانوش نمايان شد كه مي گفت: ايرج خان،  منم كيانوش

ايرج بظاهر لبخند زد و ماشين را به كنار خيابان هدايت كرد. كيانوش نيز چند متر جلوتر از او توقف كرد. ايرج قبل از آنكه كيانوش به جلوي پنجره برسد:" فعلا بهش چيزي نگيد."

در همين لحظه كيانوش جلوي پنجره رسيد خم شد و چون هميشه مودبانه گفت: سلام شب خوش.

ايرج بي حوصله پاسخ داد: سلام شب شما هم بخير

كيانوش نمي دانست چطور آغاز كند . بنابراين با من و من  گفت:" منزل بوديد؟

ايرج با همان لحن قبلي پاسخ داد :" بله حالا هم جايي مي ريم ، خيلي هم عجله داريم ."

با وجود سفارشات ايرج ، افسانه خانم ادامه داد:" كيانوش جان به ما كمك كن نيكا گمشده."

ايرج به زن داييش چشم غره رفت وخواست چيزي بگويد كه كيانوش گفت:" اتفاقا من هم براي همين مسئله مي خواستم خدمت برسم."

برق اميدي در چشمان افسانه درخشيد ، ولي ايرج بر آشفت و گفت:" پس به خونه تو آمده؟"

-         نه

-         پس چي؟

-         من امروز شركت بودم كه......

-         كه چي؟

-         اگر موافق باشيد به ماشين من تشريف بياريد در راه همه چيز رو توضيح ميدم.

افسانه پياده شد. الهه خانم و ايرج هم از او تبعيت كردند . مادر نگران بلافاصله پرسيد:" فقط يك كلمه بگيد كه بر سر نيكا چي اومده؟ حالش خوبه؟"

-         آروم باشيد خانم معتمد ، متاسفانه نيكا خانم تصادف كردند ، ولي حالا حالشون خوبه.

افسانه بازهم بگريه افتاد و ايرج با پرخاش گفت:" چرا تو رو خبر كرده؟

-         منو خبر نكرده ، ظاهرا كارت ويزيت من توي كيف نيكا خانم بود ، مسئولين بيمارستان منو خبر كردن.

-         كارت ويزيت شما؟ حتما خودتون بهش داديد نه؟ شايدم پيش شما اومده.

كيانوش ديگر نتوانست خونسردي خود را حفظ نمايد و اينبار با عصبانيت پاسخ گفت: خير من هرگز ايشون رو ملاقات نكردم، حتي تماس تلفني هم با هم نداشتيم ، فعلا هم تصور نمي كنم وقت اين حرفها باشه ، اگه الان شما نمي آيي من خانم معتمد رو ميبرم."

افسانه خانم نيز به تائيد گفته هاي كيانوش گفت:" بريم كيانوش خان، عجله كنيد..... خواهش ميكنم زودتر، ميخوام دخترم رو ببينم ."

كيانوش و افسانه خانم براه افتادند ، پس از آنها الهه خانم با چهره اي متعجب بحركت در آمد و ايرج نيز بناچار درهاي ماشبن را قفل كرد و به سوي ماشين كيانوش حركت كرد . آنها با سرعت سوار شدند و كيانوش براه افتاد. افسانه بلافاصله پرسيد: خوب آقاي مهرنژاد از نيكا بگيد.

-         همونطور كه گفتم نيكا خانم امروز بعد از ظهر با يه اتومبيل تصادف كردند و آسيب ديدند ، ايشون رو به بيمارستان منتقل كردند .

-         خيلي آسيب ديده؟

-         نه خانم معتمد نترسيد، فقط استخوان پاي راستشون شكسته.

-         فقط همين يعني واقعا دخترم زنده است؟

-         من بشما اطمينان مي دم .

-         شما چه ساعتي خبردار شديد؟

كيانوش بي آنكه به ايرج نگاه كند پاسخ داد:" ساعت 5/3"

پس چرا زودتر بمن خبر ندادي ؟

كيانوش كه از سوالات كسل كننده ايرج به تنگ آمده بود ، بي حوصله گفت: چطور مي تونستم بشما اطلاع بدم؟ چندين مرتبه با منزل دكتر تماس گرفتم ، اما كسي جواب نداد، از شما هم آدرسي نداشتم . حالا هم به اميد خراب بودن تلفن به اينجا اومدم و تصادفا شما رو ديدم............ راستي خانم معتمد آقاي دكتر كجا تشريف دارند؟

-         اون با يك گروه تحقيق رفته شمال كشور ........... بايد بهش اطلاع بدم.

-         فردا اينكار رو ميكنيم

-         بله ، بله..... آقاي مهرنژاد شما با نيكا صحبت كرديد ؟ چي گفت؟ چطور شد كه تصادف كرده؟

-         متاسفانه من با ايشون صحبت نكردم خانم

-         چطور؟

-         ايشون بيهوش بودند.

افسانه فرياد كشيد :" بيهوش ، شما كه گفتيد....."

-     بله ، ولي نترسيد، چون علت بيهوشي عمل پاش بوده فقط همين ....... متاسفانه راننده متواريه، ولي شاهدين ماجرا گفتند كه ظاهرا نيكا خانم خيلي بي توجه از خيابان عبور ميكردن و غرق در افكار خودشون بودند ، يكي از شاهدين به مامورين گفتند چندين متر قبل از چهارراه با دختر جواني برخورد كرده كه در خيابون گريه ميكرده ، اون حتي احتمال داده كه دختر قصد خودكشي داشته، مامورين دراينمورد از من سوال كردند ولي من كاملا رد كردم....... معذرت ميخوام خانم معتمد امروز اتفاقي براي نيكا خانم افتاده بود؟

افسانه و الهه خانم هر دو به ايرج نگريستند و پاسخي ندادند . ايرج كه متوجه نگاههاي آندو شده بود ، دستپاچه گفت: نه هيچ اتفاقي نيفتاده"

كيانوش همه چيز را دانست . با خشم به ايرج نگاه كرد و پايش را تا آخرين حد بر روي پدال گاز فشرد . ماشين از جا كنده شد و زوزه كشان سينه جاده را شكافت و پيش رفت.

 

************

 

دو هفته بود كه دختر جوان در اتاق مراقبتهاي ويژه در جدال با مرگ تلاش مي نمود، ولي ظاهرا مرگ پنجه هاي هولناك خود را براي ربودن بيماري كه چون فرشتگان با سري باند پيچي شده و رخساري مهتابي بر روي تخت خفته بود گشوده بود. در اين مدت او غرق در ميان تجهيزات پزشكي توسط سرم و لوله تغذيه مي شد، ولي با اينحال از اندام زيبايش تنها پوستي براستخوان مانده بود.

هر روز پرستاران بخش زن جواني را مي ديدند كه از صبح زود پشت در اتاق او مي ايستاد . به اميد ديدن او از پشت شيشه لحظه شماري ميكرد، اما زمانيكه اين اجازه به او داده مي شد، او تنها قادربودآني چشم بر چهره جوانش بدوزد. جواني كه اينك شايد تمام بخش مي دانستند در آستانه مرگ است . و پدرش، قامت او خميده تر از روز اول مي نمود . او از دو سو آماج غصه ها بود، از سويي همسرش كه مي بايست در اين شرايط بحراني تكيه گاه او مي شد و از سوي ديگر دختر جوانش كه تنها ثمره زندگيش بود، مرد چنان ماتم زده بود كه حتي قدرت فراهم نمودن مايحتاج پزشكي دخترش را هم نداشت. در اين موقع آن جوان مي آمد با آمدن او نگاه پرستارها خصوصا پرستاران جوان بسويش جلب مي شد. جواني زيبا، متين ، مودب ، ابتداي امر آنها تصور ميكردند او نامزد بيمار است ، اما در برخورد هاي بعدي با ايرج همه متوجه شدند كه او تنها دوست اين خانواده است و آنها نمي دانستند چگونه است كه اين دوست اينطور دلسوزانه آنها را ياري مي نمايد؟ او از صبح يار و نديم خانواده مجروح بود، براي تهيه مايحتاج بيمار به او مراجعه ميشد و او بدون از دست دادن وقت همه چيز را مهيا مي نمود. هر شب ساعتي پس از آنكه ستارگان درخشش هميشگي خود را در آسمان از سر مي گرفتند ، او خانواده دكتر را بمنزل مي رساند و پس از آن نگهبان بيمارستان جواني را مي ديد كه در ميان اتومبيل خود زير پنجره هاي ساختمان بيمارستان شب را به صبح مي آورد ، گاهي نيمه شبها او را مي ديد كه در خيابانهاي خالي قدم ميزند و چشم بر پنجره اتاقها مي دوزد. در اين ميان پيرمرد ، جوان را به صرف چاي دعوت ميكرد. او ساعتي را در اتاقك نگهباني ميگذراند ، اما كمتر جمله اي بينشان رد و بدل ميشد.پيرمردگويا حال كسي را كه عزيزي در بيمارستان آنهم درحال احتضارداشته باشدخوب مي دانست براي همين هم او را چندان بحرف نمي كشيد و جالب آن بود كه هرگز نپرسيده بود بيمار با او چه نسبتي دارد؟

صبح روز پانزدهم او خسته تر از هر روز از پله هاي بيمارستان بالا آمد در اين مدت ديگر همه او را مي شناختند او جسته و گريخته نامش را از اين و آن مي شنيد و ناچار بود با آنها احوالپرسي نمايد

چون روزهاي گذشته سبد زيبايي از گلسرخ در دست داشت. اينكار هر روز او بود كه به اميد به هوش آمدن بيمار برايش گل مي آورد ، ولي گلها پژمرده مي شدند. بي آنكه نگاه بيمار حتي بر شاخه اي از آنها بيفتد، ولي او نا اميد نمي شد. و هر روز اين عمل را تكرار ميكرد. آنروز هم جلوي در اتاق ايستاد، هنوز ملاقات كنندگان ديگر بيمار نرسيده بودند ، با كسب اجازه از پرستار مثل هر روز داخل اتاق شد لحظه اي بر چهره نيكا خيره ماند و پس از آن سبد گل را كنار تختش نهاد و آهسته گفت:" امروز ديگه نذار اينها خشك بشن. با يه نگاه به ما و اين گلها جون بده ، خواهش ميكنم نيكا ، فقط يك لحظه چشمات رو باز كن."

بعد آهسته دررا گشود، همچنان كه نگاهش بر روي صورت رنگ پريده دخترجوان ثابت مانده بود ، از اتاق خارج شد و با نارضايتي در را بست. از انتهاي راهرو پرستاري بسمت اتاق مراقبتهاي ويژه آمد و در را گشود، اما قبل از آنكه داخل شود كيانوش خود را به او رساند، صبح بخير گفت و از وضعيت بيمار پرسيد . پرستار سري تكان دادو داخل شد.به كيانوش نيز اشاره كرد كه دنبالش برود واو بار ديگر وارد اتاق شد. پرستار وضعيت دستگاهها را چك كرد و چيزهايي يادداشت نمود. روبه كيانوش كرد و گفت:"آقاي مهرنژاد متاسفانه فعاليت مغزي بيمار خيلي ضعيفه."

-         به من بگيد خانم ....... بگيد كه اون ............ . زنده مي مونه .

پرستار شانه هايش را بالا انداخت و براي سرباز زدن از جواب قاطع گفت:" مرگ و زندگي دست خداست."

كيانوش بطرف تخت نيكا رفت بالاي سر او ايستاد و زمزمه كرد:" تو زنده مي موني، من مي دونم." بعد بدنبال پرستار از اتاق خارج شد . در انتهاي راهرو دكتر ، همسرش و ايرج را ديد كه بطرفش مي آمدند با سرعت به استقبال آنها رفت.

 

************ ********* ****

 

بر فراز دره اورا مي ديد پاي بر سنگهاي سست نهاده بود و به بيكرانه هاي آسمان چشم دوخته بود. ميخواست فرياد بزند و او را از خطر آگاه سازد، ولي تنها دهانش را باز ميكرد و صدايي از حنجره اش خارج نمي شد. ناگهان سنگ زير پايش لغزيد و او بر زمين افتاد و بسوي دره سرازيرشد ، اما در آخرين لحظه به شاخه خشكي چنگ زد و آويزان شد . او فرياد مي كشيد و كمك ميخواست ، بطرفش دويد ، دويدن بر روي صخره هاي سخت كار آساني نبود و پيوسته بر زمين مي افتاد ، ولي باز برمي خاست و مي دويد خون از كف دستهايش جاري بود و سوزشي شديد در زانوانش احساس ميكرد و باز همچنان مي دويد ، ولي او ديگر فرياد نمي كشيد بلكه در سكوت به شاخه مي نگريست كه ريشه اش لحظه به لحظه از دل خاك بيرون مي آمد، به نزديكش رسيد ، ناگهان شاخه از ريشه در آمد بطرف شاخه خيز برداشت و در آخرين لحظه با تمام قوا به آن چنگ زد، او موفق شده بود.

با دستان خون آلودش مچهاي دستش را گرفت و فرياد كشيد:" بيا بالا نيكا، بيا بالا."

از خواب پريد بجاي كوهستان در ميان اتومبيلش بود. چند لحظه اي طول كشيد تا بخود آمد ناباورانه به اطرافش نگاه كرد، ساختمان بيمارستان زير باران پاييزي دلگيرتر از هميشه بنظر مي رسيد. با وجودي كه تمام تنش را عرق خيس كرده بود احساس گرما ميكرد. كاپشنش را از روي صندلي عقب برداشت وتنش كرد و زيپ آنرا تا انتها بالا كشيد . در ماشين را باز كرد و قدم بخيابانهاي خيس و باران خورده گذاشت . صداي ترانه باران و آهنگ ناودانها كوچه و خيابانهاي خالي از رهگذر را پر كرده بود. باران با شدت به سرو صورتش خورد، تمام تنش مي لرزيد . با تمام قدرت بسوي بيمارستان شروع به دويدن كرد. نفس زنان به ساختمان رسيد . دربان با تعجب به او نگريست ، ولي او آنچنان آشفته شده بود كه دربان بخود جرات نداد چيزي بپرسد منتظر آسانسور نماند و با سرعت از پله ها بالا رفت. طي كردن 5 طبقه آنهم با آن سرعت سبب شد چندين مرتبه ساق پايش با پله ها برخورد كند و درد زمين خوردنهاي عالم رويا را برايش تداعي نمايد . با اينحال باز هم دويد . به راهروي طبقه پنجم كه رسيد پرستار بخش حيرت زده به سويش دويد و گفت :" آقاي مهرنژاد شما چتون شده؟

-         بايد..... بايد نيكا رو ببينم...... حالشون چطوره؟

-         خوبه ، شما خيس شدي . بذاريد براتون حوله بيارم

-         لازم نيست

-         سرما مي خوريد

-         خواهش ميكنم خانم پرستار اجازه بديد ببينمش

-         اول....

-         نه اول اون

-         حالا كه اصرار داريد ، باشه ، بيايد

پرستار همچنان متعجب همراه كيانوش وارد اتاق شد ، جوان يكراست بسوي تخت بيمار رفت . بالاي سرش ايستاد . پرستار كنارش آمد و پرسيد:" خيالتون راحت شد؟"

-         بله متشكرم........ مي دونيد من............ ..... من خواب بدي ديدم و نگران شدم

-         شايد علتش آشفتگي اعصابتونه، شما به استراحت نياز داريد

كيانوش بي آنكخ نگاهش را از صورت نيكا بردارد پاسخ داد:" بله ، امكان داره."

ناگهان احساس كرد پلكهاي نيكا ميلرزد ، دستپاچه گفت:" مي بينيد پلكهاش ميلرزه."

-         تصور مي كنيد ، اون در شرايطي نيست كه چشماش رو باز كنه

-         ولي من ديدم اين جمله را در حال نشستن كنار تخت ادا كرد و بسيار آرام ادامه داد:" نيكا..... نيكا چشمات رو باز كن."

بازهم پلكهاي بيمار لرزيد و اين بار آنچنان مشهود بار كه حتي پرستار هم متوجه شد ، نزديكتر آمد و گفت:" بازهم صداش كنيد ظاهرا عكس العمل نشون مي ده."

كيانوش با صدايي لرزان بار ديگر زمزمه كرد: نيكا..... نيكا چشمات رو باز كن ، سعي كن."

بيمار اين بار به وضوح پلكهايش را برهم فشرد پرستار گفت: ممكنه به زودي بهوش بياد اين نشونه خيلي خوبيه من بايد به دكتر اطلاع بدم.

كيانوش ذوق زده گفت: مي دونستم ، مي دونستم موفق مي شه.

پرستار وضعيت دستگاهها را چك ميكرد كه بار ديگر در مقابل چشمان حيرتزده و پر اشك كيانوش پلكهاي بيمار لرزيد و بالا رفت ، او براي لحظه اي چشمانش را گشود ، ولي تنها آني و باز پلكهاش روي هم افتاد، كيانوش سرش را بر لبه تخت بيمار گذاشت . او اكنون بوضوح گريه ميكرد.

************ 

با آنكه خفتن بر روي صندلي اتومبيل عضلاتش را خسته و دردناك نموده بود، احساس نشاط ميكرد. از زمانيكه بيدار شده بود سرحال بود، يادآوري و تجسم صحنه اي كه نيكا چشمهايش را گشود به او اميد مي داد و به وجدش مي آورد و احساس ميكرد آنروز ، روز خوشي خواهد بود. اول از همه چون هر روز سري به نيكا زد و از وضعيتش پرسيد. پرستار به او خبر داد كه فعاليتهاي مغزي بيمار در حد چشمگيري افزايش يافته و او اين خبر را به فال نيك گرفت و شادمان سري بشركت زد . حتي منشي ها و مشاورينش نيز دانستند كه او پس از 20 روز سر حال و قبراق بشركت امده، ولي او تنها ساعتي آنجا ماند و دوباره به بيمارستان بازگشت و با دكتر ، همسرش و ايرج پشت در اتاق نيكا برخورد كرد. با گشاده رويي با آنها احوالپرسي نمود. او چنان سرحال مي نمود كه تعجب ديگران را برانگيخت تا آنجا كه علت اين نشاط ناگهاني را از او جويا شدند. كيانوش لبخندي چون هميشه كمرنگ بر لب نشاند و پاسخ داد:" من خبر خوشي براتون دارم."

-         اينكه فعاليت مغزي دخترم افزايش يافته؟

-         اينكه بله ، ولي من ميخواستم بگم دختر شما شب گذشته لحظه اي بهوش اومدند.

هر سه نفر با حيرت به او نگاه كردند و افسانه با بغض وترديد پرسيد: " راست مي گيد؟"

-         بله.

ايرج در حاليكه سعي ميكرد صحبتهاي كيانوش را رد كند .گفت:" اگه اينطوره چرا پرستار بما چيزي نگفت."

-         نمي دونم شايد چون اون لحظه پرستار شيفت شب اينجا حضور داشتن...... ولي اين مسئله بايد در پرونده شون ذكر شده باشه.

بازهم نگاههاي آنها پرترديد بود كيانوش با تعجب گفت:" حرفهاي منو باور نمي كنيد؟"

خانم معتمد پاسخ داد:" باور مي كنم، باور مي كنم."

و بعد از شادي به گريه افتاد. ايرج به كيانوش نزديك شد و پرسيد:" شما اين چيزها رو از كجا مي دونيد؟"

كيانوش لحظه اي ترديد كرد آنگاه گفت:" با پرستار تماس گرفتم."

-         كدوم پرستار؟

-         پرستار شيفت شب

-         چه وقت؟

-         معلومه ديشب

-         يعني شما نيمه شب با بيمارستان تماس گرفتيد

-         بله چون در روز فرصتي پيش نيومد........... حالا مگه اشكالي داره؟

-     نه ولي دلم ميخواد بدونم شما براي چي انقدر نگران نيكا هستي و حتي نيمه هاي شب از خواب بلند مي شي و احوالش رو ميپرسي. در حاليكه من چنين كاري رو نمي كنم.

كيانوش نگاهي غضبناك به او كرد و پاسخ داد:" شما هرچه ميخواهيد مي كنيد بمن مربوط نيست ولي من زندگيم رو به پدر اين دختر مديونم و بايد به او كمك كنم."

آنگاه بي آنكه منتظر جواب او بماند چند قدم بسمت دكتر كه مشغول صحبت با پرستار بود برداشت. دكتر روي گرداند و گفت:" كيانوش جان خانم مي گن همين روزها نيكا بهوش مياد."

كيانوش با خود گفت:" شايد همين امروز."

-         چيزي گفتيد.

-         گفتم اميدوارم بزودي بهوش بيان

اما آنروز هم خورشيد با آسمان آبي وداع گفت و اختيار را بدست شب سپرد، ولي او بهوش نيامد . ايرج بعد از ظهر بمنزل رفت، كيانوش نيز نزديك غروب دكتر وهمسرش را كه اكنون روزنه اي از اميد در دلشان مي درخشيد به منزلشان برد، ولي خود بار ديگر به بيمارستان بازگشت و يكسره به اتاق نيكا رفت و بالاي سرش ايستاد . لحظه اي درنگ كرد. پرستار داخل شد و گفت:آقاي مهرنژاد شما منزل نمي ريد؟

-         ميرم يه ساعت ديگه

-         بريد استراحت كنيد. ما مراقب بيمار شما هستيم

-         مي دونم ، اما فكر ميكنم امروز بهوش بياد.

-         ولي الان تقريبا روز تموم شده

-         نه هنوز وقت هست . من يكساعت ديگه با اجازه شما منتظر مي مونم اگه بهوش نيومد ميرم.

-         هر طور ميل شماست

پرستار سرم خالي را با سرم پرديگري تعويض كرد و شتاب قطرات را كنترل نمود. هنگام خروج بار ديگر رو به كيانوش كرد و گفت: فراموش نگنيد اگه بيمار بهوش اومد ما رو خبر كنيد.

-         حتما

-         شب بخير

-         شب شما هم بخير

با رفتن او كيانوش بار ديگر كنار تخت دختر جوان نشست . دقايق در سكوت سپري مي شد و او در انتظاري سرد و كشنده بسر ميبرد نگاهش بر روي صورت مهتابي بيمار ميخكوب شده بود و در انتظار عكس العملي از او مضطربانه لحظات را ميشمرد. نگاهي بساعتش كرد دقايقي بيشتر تا 9 نمانده بود. ديگر بايد ميرفت ظاهرا حدس او اشتباه بود و امروز همچون ديگر روزها سپري شد و او بهوش نيامد . با خستگي بسيار از جاي برخاست ، براي آخرين بار نگاهش را بر روي ملحفه سفيد بالا برد تا بصورت رنگ پريده بيمار رسيد ، احساس كرد كسي او را به ماندن ترغيب مي كند ، اما ديگر نمي توانست درنگ كند بايد مي رفت ، اولين قدم را كه برداشت بنظرش رسيد در آخرين لحظات پلكهاي بيمار لرزيد، براي همين دوباره سر گرداند، ولي او همانطور آرام خفته بود . گامي دگر برداشت ، اما نتوانست سومين قدم را بردارد بار دگر بازگشت و بالاي سر او ايستاد. ناگهان ديد كه او سعي ميكند چشمانش را بگشايد ، صورتش را نزديكتر برد و با دقت به او نگريست ، سپس آرام صدايش كرد:" نيكا، نيكا" تلاش بيمار سبب شد او با اميد بيشتري بازهم نامش را بر زبان آورد . دختر جوان بسختي چشمانش را گشود و لبهايش لرزيد، گويا ميخواست چيزي بگويد ، اما كيانوش صدايي نشنيد ، باز هم صدايش كرد.

نيكا همه جا را تار مي ديد، تمام نيرويش را در چشمانش جمع كرد، چهره اي مقابلش شكل گرفت و آن خطوط درهم به سيماي انساني تبديل شد، اما او نشناخت. بزحمت لبانش را تكان داد. كيانوش كلماتي گنگ شنيد و احساس كرد او مادرش را ميخواند . كنار تخت نشست و با لحني نوازشگر گفت:" نيكا منم كيانوش."

نيكا باز هم ناله كرد و چشمانش را برهم نهاد. كيانوش انديشيد كه او بار ديگر از هوش رفته ولي او باز هم چشمانش را باز كرد و اين بار كلام ديگري گفت كه كيانوش تعبير كرد آب ميخواهد ولي نمي دانست چه بايد بكند، آيا مي توانست به او آب بدهد؟ ناگهان بخاطر آورد كه بايستي پرستاران را مطلع كند ، بطرف در دويد و فرياد زد:" پرستار........ پرستار."

پرستار اطلاعات به او چشم غره رفت و پرستار شيفت شب از اتاقي بيرون دويد و پرسيد:"چي شده؟"

-         اون...........اون بهوش اومده و............ آب ميخواد، چكار بايد بكنم؟

-         دنبال من بياييد

پرستار و پس از او كيانوش با سرعت وارد اتاق شدند. پرستار بطرف بيمار دويد و علائم حياتي او را چك كرد، اما بيمار هيچگونه حركتي نكرد پرسيد:"واقعا بهوش آمده بود؟

-         بله............حتي با من صحبت كرد

-         ولي حالا كه اينطور بنظر نمي آد؟

كيانوش جلوتر آمد و به نيكا نگريست و با تعجب گفت:"نمي دونم."

پرستار نگاه خاصي به كيانوش كرد، گويا با نگاهش مي گفت:" خيالاتي شدي!" اما اينبار هم بيمار خيلي بموقع چشمانش را گشود و باز ناله كرد:"آب."

پرستار دستمالي را مرطوب كرد و روي لبهاي او گذاشت و زنگ را فشرد و گفت:" بايد دكتر رو خبر كنيم."

كيانوش حيرت زده وسط اتاق ايستاده بود، در يك لحظه چندين پرستار و دكتر اتاق نيكا را پر كردند، دكتر با سرعت او را معاينه كرد. او بشدت دچار تهوع شده بود و پرستاران دستپاچه سعي ميكردند به او كمك كنند. دقايقي بعد آرام گرفت. او را بار ديگر روي تخت خواباندند. سكوت اتاق را فرا گرفت تنها گاهي نجواي آرام پرستاران سكوت را مي شكست. پرستار آمپولي را به داخل سرم او فشرد. رنگ سرم به زردي گراييد . كيانوش جلو رفت و از دكتر پرسيد:"بازم بيهوش شد؟"

دكتر با تعجب به او نگاه كرد و گفت:" شما هم اينجاييد آقاي مهرنژاد؟

كيانوش پاسخي نداد دكتر ادامه داد: "نه ، فقط خوابيده، بشما تبريك ميگم بالاخره بهوش اومد. از فردا براش آبميوه بياريد. كم كم بايد غذا بخوره و براي اينكار از مايعات شروع مي كنيم."

كيانوش با سر جواب مثبت داد. بعد با ترديد پرسيد: يعني خطر رفع شده؟

-         گمان مي كنم.

-         خدا رو شكر ، باور نمي كنم ، چه وقت به بخش مي بريدش؟

-         اگه حالش مساعد باشه بزودي ، شايد همين فردا، پس فردا.

-         خيلي خوبه، عاليه

كيانوش منتظر جوابي از دكتر نشد و در حاليكه با خود كلماتي نامفهوم را زمزمه ميكرد، از اتاق خارج شد و بطرف اتومبيلش رفت، نگهبان دم در او را ديد كه با چهره اي شاد بطرف در خروجي مي رفت، سرش را از پنجره بيرون كرد و گفت:" بفرما شام جوان"

-         چشم پدر الان ميرم شام ميگرم هر دو با هم ميخوريم

-         احتياج نيست بيا حاج خانم سيب زميني و تخم مرغ آب پز گذاشته، فكر كنم به هر دومون برسه.

-         نه پدرجون، اون رو بذار براي صبحانه فردا، بساط چاي رو آماده كن تا من بيام.

-         باشه پسرم زود بيا

-         حتما

كيانوش بطرف ماشين دويد ، فورا ماشين را روشن كرد و بسوي اولين رستوران راند. هنوز نيمساعت نگذشته بود كه او در اتاقك مشغول چيدن سفره بر روي زمين بود. او در مقابل پيرمرد روي زمين نشست و هر دو شروع كردند. كيانوش احساس كرد مدتهاست چيزي نخورده . غذا بنظرش بسيار دلچسب و خوش طعم مي آمد، پيرمرد در حين صرف شام از هر دري سخن مي گفت. يكبار هم احوال نيكا را پرسيد . كيانوش احساس كرد ميتواند با او براحتي صحبت كند. بنابراين ماجراي بهوش آمدن نيكا را برايش تعريف كرد. بعد از شام پيرمرد در دو ليوان لب پريده زرد رنگ چاي ريخت ولي كيانوش با ميل بسيار آنرا نوشيد. مرد جعبه شيريني را كه او با خود آورده بود بازكرد و روي زمين گذاشت . و تشكر كنان بار ديگر ليوانها را پركرد. كيانوش ليوان دوم را هم با همان تمايل اولي نوشيد . پيرمرد با آن چهره آرام و مهربان به او لبخند ميزد و او احساس ميكرد وجودش از شادي لبريز گرديده است.

************ 

صبح روز بعد با وجودي كه صبح يك روز پاييزي بود، به ديد كيانوش پر طروات تر از يك صبح بهاري مي نمود . او صبح زود اتومبيل دكتر را ديد كه مقابل در بيمارستان توقف كرد و سرنشينان آن يكي پس از ديگري خارج شدند اما كيانوش از جاي خود حركت نكرد ، تنها لحظه اي چشمانش را بر هم گذاشت و صحنه بيدار شدن نيكا را در حضور خانواده اش تجسم كرد آنها مسلما خيلي خوشحال مي شدند، ايستادن در مقابل بيمارستان بيهوده بود، او بايد مي رفت. اكنون ديگر كاري در آنجا نداشت با بي ميلي سوئيچ را گرداند و ماشين را روشن كرد و يكراست بخانه رفت.

ادامه دارد...



 


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0
  • No comments found
محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...