رمان حریم عشق قسمت هفتم

آنها به انتهاي كتابخانه رفتند. كيانوش دستش را زير قابي كه به ديوار آويخته بود برد و گفت:" شما رو به اينجا نياوردم كه كتابخانه رو ببينيد."

 

در مقابل چشمان حيرت زده نيكا يك قفسه از كتابها بر پايه خود چرخيد و كيانوش داخل شد نيكا چنان شگفت زده شده بودكه نمي توانست ازجاي خودحركت كندكيانوش روبه او كرد و با تحكم گفت:" بيا ديگه."

نيكا با گامهاي سنگين بدنبال او براه افتاد و از مدخل پنهاني گذر كرد ، لحظه اي احساس نمود به عالم رويا قدم گذارده است. منظره اي كه مقابل خود مي ديد بيشتر به يك تابلوي زيباي نقاشي شباهت داشت تا سر سرايي در واقعيت . تمام آنچه در سالن قرار داشت ، از سنگهاي مرمرين سبز روشن ساخته شده بود . گلدانهاي بزرگ سنگي با گلهاي اركيده ، مجسمه هاي كوچك و بزرگ مرمرين و از همه زيباتر حوض سه طبقه كنار سرسرا بود كه فواره هاي كوچك درون آن خودنمايي مي كردند. دور تادور  سالن پيچكهاي نيلوفر از سقف آويزان بود و در لا به لاي آنها مرغان عشق و قناريها آزادانه پرواز ميكردند. نيكا نتوانست احساسات خود را كنترل كند و هيجانزده گفت:" خداي من اينجا چقدر زيباست!"

آنگاه با نگاهش بدنبال كيانوش گشت . او گوشه اي از سالن بر روي ميز و نيمكت سنگي نشسته بود و از پشت دود سيگارش به نيكا نگاه ميكرد، نيكا از اينكه چون كودكان بوجد آمده بود ، احساس شرم كرد و آهسته بطرف كيانوش بحركت در آمد . او آهسته پرسيد:" نظرتون چيه؟"

-         خيلي قشنگ و روياييه!

-         مي دونيد اسم اين سالن چيه؟

-         نه

-         حدس كه ميتونيد بزنيد شما دختر بسيار باهوشي هستيد.

نيكا ميدانست كه نام اين سالن بنحوي با نيلوفر در ارتباط است نمي توانست حدس بزند . كيانوش اجازه نداد سكوت او بطول بيانجامد و گفت:" روزي به اينجا سراي نيلوفري مي گفتند. كل اين خونه رو براي اون ساختم مطابق سليقه اون . اما اين سالن رو جداي از بقيه بنا كردم . نقشه اش رو كيومرث كشيد ، بمناسبت اولين سالگرد آشناييمون اينجا رو آذين بستيم و جشن گرفتيم . به اون ميز كه كنار حوضه نگاه كن، ظروف وسايل عصرونه اونروز هنوز دست نخورده اونجاست . اون علاقه خاصي به سنگهاي مرمر داشت، براي همين همه چيز اين خونه رو از سنگ ساختم درست مثل قلبش " كيانوش بميز مقابلش اشاره كرد و ادامه داد:" اين گلدون گل سرخ رو بخاطر شما و علاقه تون به گل سرخ اينجا قرار دادم وگرنه هميشه گلهاي مورد علاقه نيلوفر يعني گل اركيده اينجا مي ذارم ."

نيكا آهسته در سالن قدم زد و كيانوش بيش از اين چيزي نگفت ناگهان قاب عكس زيبايي توجه نيكا را بخود جلب كرد او با سرعت بطرف قاب رفت ولي داخل آن بجاي عكس يك پروانه كوچك با بالهاي رنگين و پر نگين قرار داشت. نيكا لحظه اي به آن خيره شد . مسلما اين همان گلسري بود كه كيانوش در دفترش راجع به آن نوشته بود. كمي جلوتر رفت قاب بعدي روي ديوار يك كار خطاطي بود كه بر روي آن نوشته شده بود:

" نيلوفري كه روزي خزانم را بهار كرد ....... روز دگر........ بهارم را خزان نمود"

نيكا با تعجب به اطرافش نگريست ، هرچه بيشتر دقت ميكرد بيشتر متعجب مي شد ، باورش نمي شد اين همه احساس در وجود اين مرد خشن و عصبي نهفته باشد . آنگاه به كنار حوض رفت و بر لبه آن نشست و دستهايش را از آب پر كرد و به هوا پاشيد و دنبال ماهيها كرد، نگاهش را به كيانوش دوخت كه در عالم خود غرق شده بود و مسلما به نيلوفر فكر ميكرد و نيكا بي آنكه بداند چرا دلش نميخواست او به نيلوفر فكر كند . براي آنكه او را از عالم خود بيرون بكشد گفت:" كسي هم اينجا رفت و آمد ميكنه."

كيانوش بخود آمد لبخندي زد و گفت:" نه ، من اينجا تنها زندگي مي كنم ."

-         پدر و مادرتون چي؟

-         اونا تو خونه خودشون زندگي مي كنند

-         واقعا.......... هيچ كس از سر اينجا مطلع نيست؟

-         هيچ كس بجز من و شما ، كيومرث ، نيلوفر و صميمي ترين دوستم شهريار .

نيكا احساس كرد كيانوش هنوز هم نام نيلوفر را با حالت خاصي ادا مي كند. لحظه اي مكث كرد و متفكرانه پرسيد:" منو براي چي به اينجا آورديد ، من كه نه صميمي ترين دوستتون هستم، نه مثل عموتون با شما همدل و نه چون نيلوفر عشقتون ، من اينجا چه مي كنم منو به اينجا آورديد تا عذاب بكشم؟

-         عذاب بكشيد!چرا؟

-         شايد به اين علت كه مرد زندگي من حاضر نيست چنين عشقي رو بپاي من بريزه و شما مي خواهيد صداقت عشقتون رو به رخ من بكشيد.

نيكا سكوت كرد. در حاليكه اين خانه و كارهاي كيانوش را در ذهن خود با اعمال ايرج مقايسه ميكرد و بحال نيلوفر غبطه ميخورد كيانوش از جا برخاست مقابل نيكا ايستاد و گفت:" بلند شيد بريم."

نيكا دانست كه سخنش كيانوش را عصباني ساخته، نگاهي به او كرد و از جاي برخاست . او با همان لحن عصباني گفت:" من قصد نداشتم شما رو ناراحت كنم . شما فكر مي كنيد من چون از دخترها دل خوشي ندارم قصد كردم با آوردن شما به اينجا عذابتون بدم و بقول خودتون كاري كنم كه شما احساس شكست كنيد ، اما اينطور نبوده و نيست من ..... من......... ( رويش را برگرداند) و ادامه داد: " شما دخترها هر مسئله اي رو به نفع خودتون تفسير و توجيه مي كنيد، براي شما زبون آدما مهمتر از دلشونه ، براتون فرقي نداره كه تو دل يه انسان چه نيتي نهفته ، اگه با حرفهاي كذايي شما رو شاد نكنه ، اون رو از خودتون مي رونيد من راز نهفته اي رو كه حتي از مادرم پنهون كردم براي شما آشكار كردم و شما در مقابل منو بكاري محكوم مي كنيد كه هر گز قصدم نبوده . اين انصاف نيست شما زنها بر عكس ظاهر مهربونتون خيلي بي رحميد ."

نيكا چرخي به دور او زد و مقابلش ايستاد و گفت:" منو ببخشيد آقاي مهرنژاد خودم مي دونم كه اشتباه كردم ولي باور كنيد ارادي نبود. اين روزها تمام كارهاي من عجيب و غريب شده. خودم هم نمي دونم چي مي گم با اعصاب در هم ريخته من بيش از اين هم نبايد انتظار داشت ، اما گذشته از اين حرفها به شما بخاطر داشتن اين همه احساس و در عين حال سليقه تبريك مي گم."

-     متشكرم نيكا ، نمي دونم چطور ديگران قادرند فرشته مهربوني مثل شما رو عذاب بدن من كه چنين قدرتي ندارم . خوب حاضريد با هم يه قهوه بخوريم؟"

-         البته.

-         پس بفرماييد.

در اينحال با دست بميز اشاره كرد. نيكا نشست در مقابل او يك سرويس چايخوري از مرمر قرار داشت ، كيانوش مشغول آماده كردم قهوه شد. نيكا شاخه اي از گلهاي سرخ داخل گلدان مرمر روي ميز را بوييد . بعد نگاهي به گلهاي اركيده كرد. ميخواست ميان سليقه خود و نيلوفر قياس كن كه كيانوش با قهوه جوش آمد و مقابل او نشست و گفت:"ميخواستم بجاي تمام گلهاي اركيده گل سرخ بذارم . اما فكر كردم شايد شما مايل باشيد اينجا رو همونطور كه هست ببينيد."

-         واقعا از لطف شما ممنونم .

-         من بيش از اينها بشما مديونم.

نيكا دستش را پيش برد ، شاخه اي از گلهاي سرخ را كه بطرف پايين سرخم كرده بود، بالا آورد و به آن خيره شد . كيانوش فنجان را پر كرد و قهوه جوش را روي ميز گذاشت بعد دستش را در ميان گلها فرو برد و زيباترين آنها را در دست گرفت و خواست آنرا بچيند كه خار گل بدستش فرو رفت، لحظه اي دستش را عقب كشيد و دو طرف محل خراش را فشرد قطره خوني از دستش بيرون جست ، نيكا نگاهي به انگشتش كرد و گفت:" واي انگشتتون"

-         مهم نيست اين گلها ميخواستند تلافي كنند خاطرتون هست آخرين روز اقامتم در منزلتون برام گل آورديد و گفتيد خار به انگشتتون فرو رفته.

هردو با صداي بلند خنديدند نيكا دستمالي به كيانوش داد و او تشكر كرد و آنرا به دور انگشتش پيچيد و بارديگر ولي اينبار با احتياط بيشتري دستش را بطرف گل دراز كرد و آنرا چيد و مقابل نيكا گرفت. نيكا لبخند مليحي بر لب نشاند و آنرا گرفت كيانوش براي لحظه اي به نيكا خيره شد. نگاهش بنحوي بود كه نيكا حدس زد او چهره نيلوفر را در چهره اش مجسم ميكند . سرش را بزير انداخت كيانوش خنديد و گفت:" قهوه تون سرد ميشه نيكا خانم ، ميل بفرماييد."

و نام او را با حالتي ادا كرد كه گويا فكرش را خوانده بود ، نيكا فنجانش را برداشت و قهوه آنرا مزه مزه كرد. بنظرش خوش طعم آمد و چهره اش حالت رضايت بخود گرفت . كيانوش بحالت او خنديد ، نيكا دستپاچه نگاهش كرد و گونه هايش سرخ شد . در همين حال شنيد كسي از بيرون مي پرسيد:" اجازه دخول مي ديد آقاي مهرنژاد؟"

- بله كيومرث جان بيا.

نيكا دستپاچه شد كيانوش نگاهش كرد و گفت :" چي شد خانم معتمد؟ عمو جان از خودمونه . تمنا مي كنم راحت باشيد."

كيومرث خان پيش آمد . او نيز ظاهرا از ديدن نيكا جا خورده بود با تعجب پرسيد: شما هم اينجا هستيد سركار خانم؟

-         بله با اجازه شما.

-         خوب خوش اومديد. بفرماييد. خواهش ميكنم.

در اينحال نگاهش را از نيكا گرفت و بصورت كيانوش دوخت و ادامه داد:" كيا منو با پيرمردها رها كردي؟

-         آخه شما از همه پيرتري كيومرث جون.

-         من هنوز داماد نشدم تو چي مي گي؟

-         شايد تا صد سال ديگه هم نخواستي ازدواج كني.

-         خوب مردي كه در دام ازدوج گرفتار نشه تا آخر عمر جوون مي مونه.

-         پس من هم بشما اقتدا خواهم كرد.

-         لازم نكرده چون من خودم هم قصد دارم استعفا بدم ، ديگه پيرو نميخوام.تو لازم نيست اشتباه منو تكرار كني . درست ميگم خانم معتمد؟

نيكا از اين نظرخواهي ناگهاني جا خورد و بناچار گفت:" نمي دونم....... چه عرض كنم؟

-         كيا پسر خوبيه ، فقط گاهي كمي فازهاش با هم تداخل پيدا ميكنه، اونوقت هركس از ده كيلومتريش رد بشه دچار برق گرفتگي ميشه.

-         پس بايد مراقب باشم در اين موارد سر راهشون قرار نگيرم.

-         البته توصيه دوستانه رو من قصد داشتم خدمتتون بگم

-         از لطف شما سپاسگزارم.

-     ظاهرا شما دو نفر مصاحبين خوبي براي همديگه هستيد، هر چي دلتون ميخواد از من بد بگيد . خيلي خوب كردي كه اومدي كيومرث خان نيكا خانم از مصاحبت من خسته شده بود. نيكا خواست اعتراضي كن ، ولي كيومرث پيش دستي كرد و گفت:" حق هم دارند كسل كننده اي."

-         مي بينيد نيكا خانم، كيومرث زيادي نسبت به من لطف داره.

-         خواهش ميكنم ، نپرسيدي براي چي مزاحم شدي؟

-         چون احساس جواني كردي اومدي خودت رو با جوانها همنشين كني.

-         اشتباه مي كني اومدم خبر خوشي بهت بدم.

-         تو و خبر خوش از عجايبه

-         اي بي معرفت!

-         حالا بگيد بدونيم چه خبره

-     كيا جان سرهنگ عبدي تلفن فرمودند با داداش كاري داشتند. من گفتم ما اينجا هستيم و داداش در حال استراحته بعد از ايشون هم دعوت كردم به جمع ما بپيوندند. ايشون هم با كمال ميل پذيرفتند . گمون كنم تا ساعتي ديگه ميان.

نيكا به انتظار شنيدن پاسخي از كيانوش نگاهش را به او دوخت و دانست اين خبر نه تنها او را خوشحال نكرد، بلكه آثار خشم نيز در چهره اش عيان گرديد وگفت:" خواسته بودم امروز كسي اينجا نياد."

-         مي دونم ولي فكر نمي كنم آشنايي دكتر و سرهنگ اشكالي داشته باشد.

-         نمي خوام بيان( اين را فرياد كشيد و از جاي برخاست)

كيومرث بالحني دلسوزانه در حاليكه سعي ميكرداورا آرام كندگفت: چرا عصباني مي شي؟بشين..... حالا كجا؟

-         ميرم بگم نيان.

نيكا خواست پا در مياني كند، شايد او آرام گردد به همين دليل آهسته گفت:" آقاي مهرنژاد تا ساعتي ديگه ميريم هيچ لزومي نداره بخاطر راحتي ما برنامه تون رو بهم بزنيد."

- مي ريد؟ شما شب اينجا هستيد. . من هم قصد ندارم كس ديگه اي رو بپذيرم. سرهنگ هم اگه قصد داره مهندس مهرنژاد رو ببينه در فرصت ديگه اي بمنزلش بره.

اين را گفت و بسرعت رفت. نيكا با تعجب به كيومرث خان نگاه كرد و او گفت:" اين جوون هميشه همينطوره عصبي و كله شقه."

-         چرا اينقدر عصباني شد؟

-         فكر مي كنم بهتره بشما حقيقت رو بگم . چون ظاهرا كيا بشما ارادت خاصي داره.

چشمان نيكا از تعجب گرد شدو پرسيد:" چطور؟"

-     تعجبي نداره ، چون مي بينم كه شما اينجا هستيد . اون هيچوقت كسي روبه اينجا راه نميده. اما شما رو در اولين دعوت به اينجا آورده ، مي دونيد چرا؟

-         نه.

-         متاسفانه من هم نمي دونم...... شما قبلا از وجود اين مكان مطلع بوديد؟

-         خير

-     خيلي عجيبه اون هيچ علاقه اي به افشاي رازهاش نداره، آدم تو داريه . من كيانوش رو بيش از هر كسي توي زندگيم دوست دارم . رابطه ما تنها رابطه عمو و برادر زاده نيست . ما با هم دوست هستيم.

نيكا لحظه اي انديشيد ، علت اين عمل كيانوش ، مطالعه دفتر خاطراتش بود ، نيكا خود راز را بر ملا كرده بود و او همانطور كه عمويش مي گفت چيزي بروز نداده بود.

-به چي فكر مي كنيد خانم معتمد؟

صداي كيومرث خان نيكا را بخود آورد. او لبخندي زد و پاسخ داد: هيچي ، چيز خاصي نبود.

-         ميخواهيد بگم چرا اومدن سرهنگ كيانوش رو عصباني كرد؟

-         البته

-     مي دونيد سرهنگ دختري داره مثل شما خانم و شايسته ، ما اونرو براي كيا در نظر گرفتيم ، ولي هربار كه صحبتش پيش مياد ، همينطور بلوا رو بر پا ميكنه و حاضر نيست در اينمورد حتي كلامي بشنوه.

نيكا آهسته گفت:" حدس ميزدم." و در همانحال احساس كرد حس حسادتش تحريك ميشود البته نه نسبت به دختر سرهنگ بلكه نسبت بدختري كه مدتها پيش اين مرد را رها كرده بود، نيكا در دل آرزو كرد كاش جاي نيلوفر بود، كيانوش داخل شد بلافاصله رو به نيكا كرد و گفت:" واقعا عذر ميخوام خانم معتمد."

-         كار خودت رو كردي؟

كيانوش با شنيدن صداي عمويش بسوي او برگشت و با لحني خشك و جدي پاسخ داد:"بله"

-         تلفن كردي؟

-         بله

-         چطور تونستي مهمانت رو جواب كني؟

-         همونطور كه شما تونستي بدون اجازه ميزبان، مهمان دعوت كني.

-         نمي خواستي كتايون با نيكا خانم آشنا بشه؟

كيانوش بي حوصله و قاطع گفت:" نه"

و نيكا متوجه شد كه او از اينكه عمويش در حضور او نام كتايون را برد عصباني تر شد. اما كيومرث بي اعتنا ادامه داد:" چرا؟"

- چون لايق مصاحبت با نيكا خانم نيست، از اون عزيز دردونه خوشم نمياد.

- بس كن كيا تو حق نداري راجع به ديگران اينطور صحبت كني

- من هرچي بخوام ميگم.

- هيچ مي دوني اگه اين حرفها به گوشش برسه چي ميشه؟

- هرچي ميخواد بشه.

نيكا از بحث بين آنها خسته شده بود. نمي دانست چرا كيومرث قصد كرده بود تا هر طور شده كيانوش را محكوم نمايد  و با لجبازيهايش او را عصبي ميكرد. دستان لرزان كيانوش حتي سيگارش كه بشدت ميان انگشتانش تكان ميخورد، حس ترحم نيكا را بر مي انگيخت . براي آنكه بيش از اين شاهد ماجرا نباشد از جاي برخاست و آهسته گفت:" منو ببخشيد."

برخاستن او هر دو مرد را وادار به سكوت كرد كيومرث فورا بخود آمد رو به نيكا كرد و گفت:" ما رو ببخشيدخانم معتمد."

-         خواهش ميكنم ، فكر ميكنم بهتره تنهاتون بذارم

كيانوش برافروخته و عصبي نگاهش را به نيكا دوخت و با تحكم گفت:" بنشينيد، كيومرث ميره"

نيكا با آنكه از تحكم كلام كيانوش ترسيده بود، خواست اعتراضي كند ولي برخاستن كيومرث فرصت اعتراض را از او گرفت:" خوب خانم معتمد شما رو پايين مي بينم."

-         حتما

-         با اجازه

-         خواهش ميكنم

او با سر تعظيم مختصري كرد و بدون آنكه به كيانوش نگاه كند رفت . نيكا همانطور كه ايستاده بود  كيانوش را مخاطب قرار داد و با عصبانيت گفت: " واقعا كه آقاي مهرنژاد روي شما بيش از اينها حساب ميكردم."

-         چطور؟

-         رفتار شما با عموتون اصلا صحيح نبود

-         ولي به نفعش بود.

-         اين نفع رو شما تعيين مي كنيد؟

كيانوش لبخندي زد و گفت:" اگر اجازه بديد توضيح ميدم."

نيكا سكوت كرد او با دست اشاره كرد و گفت:" خواهش ميكنم بفرماييد من اينطور معذبم، خيلي زشته كه مردي در حضور خانمي كه ايستاده بنشيند."

نيكا در حاليكه مي نشست به طعنه گفت:" بنظر نمي‌آد تا اين حد كه ادعا مي كنيد مبادي ادب باشيد."

كيانوش اهميت نداد و با همان لحن صميمي و لبخند زيبا گفت :" مي دونيد كيومرث دوست نداره در مقابل من كوتاه بياد . گاهي اوقات حتي زمانيكه حق مسلم رو به من مي ده با من لج ميكنه ، درست يا غلط ، ولي تز او در برخورد با من اينه چون معتقده نبايد در مقابل من كسي كوتاه بياد ، بلكه بايد مقاومت كنن تا من سعي كنم با دليل حرفم رو توجيه كنم، از طرفي چون مي دونه من وضعيت عصبي مناسبي ندارم ، دلش نميخواد بحثها طولاني بشه از اين بابت اون نه تنها از حرف من نرنجيد ، بلكه خوشحال هم شد،چون از ديد اون من محكوم شدم و براي گريز از اين محكوميت ازش خواستم ما رو بحال خودمون بذاره وبره...... شما آثار رنجش رو در چهره اش ديديد؟"

نيكا با سر پاسخ منفي داد و فكر كرد شايد حق با كيانوش باشد . هر چه بود او عمويش را بهتر از نيكا مي شناخت.صحبتهاي آنها نيمساعت ديگر بطول انجاميد . اما در اين مدت كيانوش هيچ نامي از نيلوفر نبرد و اين دقيقا برخلاف ميل نيكا بود . زيرا او بيش از هرچيز تمايل داشت از او بشنود ، ولي گفتگوهاي آنها بيشتر در مورد ساختمان، تزئينات آن و كار كيانوش بود . ورود آقاي جمالي رشته صحبتشان رااز هم گسيخت ، نيكا او را از صبح نديده بود و از ديدن او متعجب شد چهره جمالي نيز نشان ميداد كه او هم از ديدن نيكا تعجب كرده است .جمالي در مقابل كيانوش سري خم كرد و با بي ميلي به نيكا روز بخير گفت ، نيكا به او خيره شد. مثل هميشه كت و شلوار مشكي و پيراهن سفيد پوشيده بود و كفشهاي واكس خورده اش برق ميزد لحنش هم مثل هميشه بود، خشك و رسمي.

او در حاليكه به نيكا چشم غره ميرفت . به كيانوش اطلاع داد كه مهمانها براي صرف چاي و عصرانه در باغ منتظر آندو هستند آنها نيز از جاي برخاستند و با هم بباغ رفتند از آن لحظه كه كيانوش صندلي را براي نيكا عقب كشيد ، او را به نشستن دعوت كرد . ديگر هيچ برخوردي ميان آندو صورت نگرفت .

با اصرار فراوان كيانوش و خانواده اش دكتر پذيرفت شام را هم در منزل آنها صرف نمايد و بعد با كيانوش نزد نيكا آمد و سوال كرد برنامه اي در منزل ندارد؟ نيكا به دكتر براي پذيرفتن اين دعوت اعتراض كرد و گفت:" ممكن است ايرج براي شام بمنزل آنها بيايد."

ناگهان چهره كيانوش تيره گرديد، غضبناك به نيكا نگريست و گفت:" با منزل تماس بگيريد اگر ايشون بودند ، خودم ميرم دنبالشون."

و بعدباهمان لحن خشك و عصبي كه نيكا رامي رنجاند از اوخواست تاهمراهش شود و تلفن كند . نيكا تشكر كرد و اظهار داشت كه بامستخدمين هم ميتواند اينكاررا انجام دهد.ولي كيانوش تنهاباتحكم گفت:" راه بيفتيد."

آنها بار ديگر بداخل ساختمان بازگشتند . اينبار كيانوش در سكوت كامل حركت ميكرد و نيكا بدنبال او روان بود. كيانوش او را به اتاقي راهنمايي كرد. داخل اتاق يك ميز چوبي برنگ قهوه اي تيره با كنده كاري هاي زيبا قرار داشت . پشت آن يك صندلي گردان چرمي و بر رويش يك تقويم رو ميزي ، يك قلمدان بسيار زيبا،

چند جلدكتاب و چند پوشه و در گوشه ديگرش كنار گوشي تلفن يك كامپيوتر بچشم ميخورد نيكا حدس زد آنجا اتاق كار كيانوش باشد. او به تلفن اشاره كرد و خود بر روي مبل چرمي كنار اتاق نشست و پلكهايش را روي هم فشرد ، نيكا پيش رفت و گوشي را برداشت و شماره خانه را گرفت . در حاليكه مطمئن بود هيچ كس گوشي را بر نخواهد داشت . چند لحظه اي گوشي را در دستش فشرد ، ولي بيهوده بود بالاخره ارتباط را قطع كرد . رو به كيانوش كرد. او چنان بيحركت نشسته بود كه گويا بخواب رفته است. نيكا آرام آرام به او نزديك شد و آهسته گفت: " كسي جواب نميده."

كيانوش بي آنكه چشمهايش را باز كند زمزمه كرد:"خيالتون راحت شد؟" نيكا بجاي آنكه پاسخي دهد گفت:" ميتونم برم؟"

-         به اين زودي از اينجا خسته شديد؟

-          نه اين چه حرفيه؟

-         براي چي اصرار كرديد كه بريد؟ من سعي كردم امروز بشما خوش بگذره ولي ظاهرا موفق نبودم .

-         اصلا اينطور نيست باور كنيد به من خيلي خوش گذشت.

-         پس براي چي بهانه مي آريد كه بريد؟

-         بهانه نبود ، من فقط نظرم رو گفتم.

-         هم شما و هم من خوب مي دونيم كه علت عدم حضور ايرج خان در جمع ما چيه؟ اون نظر مساعدي نسبت به من نداره، جز اينه؟

نيكا نمي دانست چه بگويد . بنابراين سكوت كرد. او چشمانش را گشود و ادامه داد:" شما مي دونستيد ايشون منزلتون نيستند . پس به اين نتيجه مي رسيم كه صحبتهاي شما بهونه ايه براي رفتنتون."

-         من نميخواستم بيش از اين مزاحم شما بشم . شما از مصاحبت با ديگران زود دلتنگ مي شيد . اين رو از ظاهرتون براحتي ميشه فهميد.

-         اين هم يه بهانه ديگه...... خوب راه رو كه بلديد ، لطفا منو تنها بذاريد.

نيكا پاسخي نداد و در سكوت از اتاق خارج شد . از همان راهي كه آمده بود بازگشت و بباغ رفت و مساله نبودن ايرج را با مادر در ميان گذاشت آنگاه در گوشه اي تنها نشست ساعتي گذشت ، ولي از كيانوش خبري نشد و ظاهرا براي كسي هم مهم نبود، زيرا دكتر با مهندس مهرنژاد و كيومرث خان و افسانه با خانم مهرنژاد سرگرم بودند. و در اين ميان تنها او بود كه هم صحبتي نداشت و منتظر كيانوش بود . ولي اين انتظار بطول انجاميد و او تا زمان صرف شام مهمانانش را تنها گذارد . وقتي بر سر ميز غذا نشست عذرخواهي مختصري نمود و از مهمانان خواست تا از خود پذيرايي نمايند.

ميز غذا چون وقت نهار مملو از غذاهاي متنوع و رنگارنگ بود، و شام نيز در محيطي دوستانه صرف شد اما در حين صرف شام نيز كيانوش كلامي با نيكا سخن نگفت، چهره اش را غباري از اندوه پوشانده بود . نگاهش بر عكس صبح خسته مي نمود. بعد از صرف چاي مهمانها كم كم براي رفتن آماده شدند ومهندس مهرنژاد از خدمتكار خواست به راننده اطلاع دهد براي رساندن مهمانها آماده شود. خانواده مهرنژاد بگرمي با دكتر و خانواده اش وداع كردند، تنها در اين ميان كيانوش باز هم غايب بود وقتي آنها داخل باغ شدند نيكا كيانوش را ديد كه انتظار آنان را مي كشيد . دكتر پيش آمد تا با او نيز خداحافظي كند اما كيانوش لبخند زد و گفت:" در خدمتتون خواهم بود."

نيكا دانست كه او قصد دارد آنها را شخصا بمنزل برساند و اين برايش لذتبخش بود . بزودي آنها داخل اتومبيل كيانوش جاي گرفتند و ماشين درحاليكه خانم مهرنژادپيوسته ازكيانوش ميخواست آرام براند براه افتاد.

ماشين سكوت دلنشين خيابانهاي شب زده را درهم مي شكست و پيش مي رفت كيانوش در سكوت مي راند، نيكا در آينه صورت مغموم او را مي ديد و لبهايش را كه گويي بهم دوخته شده بودند . از سكوت خسته شده بود . دلش ميخواست كيانوش را وادار به صحبت كند . براي همين آهسته پرسيد:" آقاي مهرنژاد شما چرا خودتون رو بزحمت انداختيد؟"

كيانوش لحظه اي سربلند كرد و از آينه نگاهي به نيكا انداخت . او احساس كرد در اين نگاه كلام و مفهوم خاصي نهفته است كه او نميتواند بفهمد:" دلم براي منزلتون تنگ شده، ميخواستم يه باره ديگه اونجا رو ببينم " بعد رو به دكتر كرد و ادامه داد:" خيلي كه تغيير نكرده؟"

-         نه، مثل سابق، شما كه سري بما نمي زنيد.

-         از اين به بعد مزاحمتون خواهم شد، فرصت زياده.

بازهم سكوت برقرار شد ، تكانهاي آرام ماشين نيكا را به عالم خواب مي كشاند در اينحال او بي اختيار آنچه را كه از دفتر خاطرات كيانوش خوانده بود، مرور ميكرد و همه آنچه را از او شنيده بود در ذهن خود تصوير مي نمود، با آنكه هرگز عكسي از نيلوفر نديده بود، براحتي اورا در ذهن خود مجسم مي نمود. دكتر به آهستگي با كيانوش شروع به صحبت كرد. شايد راجع به وضعيت روحي و بيماريش سوال ميكرد اما نيكا اشتياقي به شنيدن نداشت و بيشتر ترجيح مي داد به روياي خود بپردازد حتي آرزو ميكرد راه طولاني تر شود تا او همچنان در اينحال باقي بماند وقتي چشمانش را گشود تا خانه راهي نمانده بود.

************ ********* ********* *****

-         همين كه گفتم .

نيكا رودر رويش ايستاد و فرياد زد:" بيخود گفتي."

ايرج كمي جا خورد، ولي بروي خود نياورد و اوهم فريادكشيد:" توهمسرمن هستي ، هرجا برم باهام مي آيي."

-         من پا اون طرف مرز نمي ذارم، حتي اگه تو به من وعده بهشت بدي!

-         گوش كن دختر، ما مي ريم پيش شادي ، تو تنها نخواهي بود.

-         اون كه رفته پشيمونه، حالا تو نمي خواي بري پيشش.

-         من مطمئنم تو پشيمون نمي شي.

-         من به تظمين تواعتمادندارم، ازاون گذشته توچطوري ميتوني مادرت روبا اينحال مريض رها كني و بري؟

-         اون ديگه بخودم مربوطه.

-     پس حرفهاي اساسي كه ميخواستي بزني اينها بود، تو در اين چند ماه منو ديوونه كردي، ديگه نميتونم تحمل كنم، هر روز يه ساز ميزني، ببين ما قبل از ازدواج راجع به اين مساله به توافق رسيده بوديم.

-         مي دونم ، ولي تو بايد كمي منطقي باشي، من اينجا نمي تونم كار كنم.

-         قحطي كار اومده؟

-         كاري كه مناسب من باشه، بله.

-         مگه حضرت والا كي هستي؟ چقدر پر مدعا!

-         با من بحث نكن.

-         جدي؟

-         اگه نميايي باشه مساله اي نيست من تنها ميرم.

-         به جهنم هر قبرستوني دوست داري برو.

-         باشه ميرم و تا زمانيكه قول اومدن ندي، برنميگردم.

-         مطمئن باش اين خبرو تو خوابم نخواهي شنيد.

-         ما مي ريم مي بيني.

-         نِ ....... مي ....... ريم

-     نيكا از درخارج شد و آنرا محكم به هم كوفت. ايرج نيز بدنبال او دويد . او پله ها را با سرعت طي كرد و از روي مبل داخل هال كيفش را برداشت . ايرج مقابلش ايستاد و گفت:" حالا كجا؟"

-         ميرم خونه خودمون

-         صبر كن تا مادرت بياد

-         هروقت اومد بگو من رفتم خونه.

-         مادرت شب اينجا مي مونه.

-         بمونه ، من نمي مونم .

-         هر طور ميل خودته ، ولي سعي كن به حرفهام فكر كني

خون نيكا بجوش آمد و فرياد زد:" ساكت شو!"

و بعد بي آنكه خداحافظي كند دوان دوان از منزل خارج شد. وقتي پايش را به كوچه گذاشت ديگر نتوانست خود را كنترل كند و بشدت شروع به گريستن كرد . عابرين با تعجب به او نگاه ميكردند. او نگاهش را به آسمان پر ابر دوخت و باز هم گريست. احساس شكست و خستگي ميكرد. قدمهايش چنان سست و لرزان بود كه گويا در ميان ابرها قدم بر ميداشت . زماني به اين سو و آني بسوي ديگر متمايل ميشد و تنه اي از عابري ميخورد و بي اعتنا به راهش ادامه مي داد. در اين لحظات به سر چهارراهي رسيد ، ولي همچنان بي تفاوت و بي حوصله قدم به خيابان گذاشت . راننده اي كه از مقابل مي آمد عابري را ديد كه گويا در خواب قدم بر ميدارد با آنكه فهميد او ابدا متوجه خيابان نيست، اما از آنجا كه سرعتش بسيار زياد بود نتوانست بموقع اتومبيلش را متوقف سازد و در مقابل ديدگان حيرتزده اش دخترجوان به هوا پرتاب شد و با شدت بر زمين خورد. راننده لحظه اي به جسم بيهوش او نگريست، و شيارهاي خون كه تا چندين متر آنطرف تر پاشيده شده بود توجهش را بخود جلب كرد. ديدن مصدوم در ميان آن همه خون باعث شد كه ناگهان ترس بر وجودش چنگ بيندازد.بي اختيار پايش را برپدال گاز فشردوقبل ازآنكه ناظرين بتوانندكاري انجام دهندازصحنه گريخت.

 

 

 

************ ********* *********

در بخش اورژانس بيمارستان تمام وسائل مصدوم بررسي گرديد، اما آدرسي از او بدست نيامد . تنها در داخل كيف پولش كارت ويزيتي بنام شركت بازرگاني مهرنژاد و آقاي كيانوش مهرنژاد پيدا شد. مسئولين بيمارستان بلافاصله باآن شماره تماس گرفتندومنشي شركت از پشت خط پاسخ داد:" شركت بازرگاني مهرنژاد بفرماييد."

-         ببخشيد خانم اونجا آقايي بنام كيانوش مهرنژاد كار مي كنند؟

-         بله ايشون رئيس شركت هستند

-         ميتونم با اين آقا صحبت كنم؟

-         شما؟

-         از بيمارستان تماس مي گيرم

-         وقت قبلي داشتيد؟

-         خيرخانم

-         در اينصورت متاسفم ، ايشون الان در جلسه مهمي شركت دارند

-         يعني در شركت نيستند؟

-         چرا هستند ، اما تاكيد فرمودند كسي مزاحمشون نشه

-         خانم محترم الان وقت اين حرفا نيست مساله مرگ و زندگي در ميونه

-         ولي............ ..

-         ولي نداره خواهش ميكنم عجله كنيد.

منشي با اكراه از جاي برخاست و بطرف اتاق كنفرانس رفت و در زد و داخل شد ماجرا را با كيانوش در ميان گذاشت مرد جوان ناگهان احساس دلهره كرد و بسرعت اتاق كنفرانس را ترك كرد و گوشي را برداشت.

-         الو وقت بخير، من كيانوش مهرنژاد هستم، با من امري بود؟

-         پس آقاي مهرنژاد شماييد؟

-         بله

-     من از بيمارستان.......... زنگ ميزنم ساعتي پيش مصدومي رو به اينجا آوردند، ايشون تصادف كرده و بشدت مجروح شده، در وسايلش ما كارت شما رو پيدا كرديم، اگر امكان داشته باشه سري بما بزنيد و مصدوم رو شناسايي كنيد.

-         الساعه خدمت ميرسم، ولي ميشه لطف كنيد و مشخصات مصدوم رو بگيد.

-         خانمي هستند بنظر بيست و دو سه ساله، ولي متاسفانه نشونه خاص ديگه اي نيافتيم

-         مي تونم سوالي بكنم؟

-         البته.

-         لطفا سوال كنيد در دست ايشون انگشتر برلياني با حروف((N )) وجود داره؟

-         اجازه بديد.

كيانوش احساس كرد صداي ضربان قلب خود را ميشنود هر لحظه آرزو ميكرد كه پاسخ منفي بشنود بالاخره بار ديگر صدا برخاست كه مي گفت:" بله آقا ، درسته"

سرش گيج رفت و ديگر وقت را تلف نكرد و با گفتن جمله " همين الان مي آم." تماس را قطع كرد.

خودش هم نفهميد مسير بين شركت و بيمارستان را چگونه طي كرد، آنقدر با عجله از شركت خارج شد كه حتي فراموش كرد ماجرا را براي منشي خود توضيح دهد.

در طي مسير با آخرين سرعت حركت ميكرد، بي محابا از چراغ قرمزها مي گذشت و خيابانهاي يكطرفه را ورود ممنوع طي ميكرد، تا آنكه بالاخره مقابل بيمارستان رسيد با سرعت پياده شدو بداخل بيمارستان دويد. يكراست به قسمت اطلاعات رفت و سراغ نيكا را گرفت . سرپرستار بخش به او اطلاع داد كه دختر جوان بايستي هر چه سريعتر به اتاق جراحي روانه شود و زمانيكه او كنجكاوانه حالش را پرسيد ، پرستار وضعيت بيمار را وخيم و بحراني اعلام كرد. كيانوش با سرعت به دنبال كارهاي تشكيل پرونده رفت. لحظاتي بعد او نيكا را بر روي برانكار ديد، چهره اش خون آلود و رنگ پريده بنظر مي رسيد، لحظه اي به لكه هاي بزرگ خون روي ملحفه سفيد خيره شد و احساس دل آشوبه كرد، بدنبال برانكار به راه افتاد ، پشت در اتاق بالا و پايين رفت و با حالتي عصبي سيگار كشيد، مردي كه كنار سالن ايستاده بود و به او مي نگريست نزديكر آمد و پرسيد:" مصدم چه نسبتي با شما داره؟" كيانوش لحظه اي سكوت كرد نمي دانست چه بايد بگويد ، بي اختيار گفت:"خواهرمه"

-         تصادف كرده؟

-         بله

-         راننده كجاست.

اين جمله بخاطر كيانوش آمد كه فراموش كرده جزئيات قضيه را پي جويي نمايد بنابراين ضمن عذر خواهي از مرد بطرف اطلاعات بيمارستان رفت و از پرستار بخش راجع به مساله سوال كرد و چون او اظهار بي اطلاعي نمود. طبق راهنماييش به نگهباني بيمارستان رفت. در اتاقك نگهباني مرد جواني برايش توضيح داد كه راننده مجرم از محل حادثه گريخته، ولي مسئولين با استفاده از اطلاعات شاهدين حادثه بدنبال او هستند ، در حين صحبت او، چشم كيانوش به گوشي تلفن خورد و بياد آورد كه بايد خانواده دكتر را در جريان قرار دهد. از نگهبان اجازه خواست و با موافقت او شماره منزل دكتر را گرفت و منتظر پاسخ ماند اما هرچه انتظار كشيد پاسخي نشنيد. نااميدانه گوشي را برجاي خود گذاشت و به جلوي در اتاق عمل بازگشت.

************ ********* ********* ****

-         ايرج مادر، پس چرا نيكا نيومد؟

-         چه مي دونم

-         يعني چه؟

-         ايرج جان نيكا چيزي بشما نگفت؟

-         نه.

-         حرفتون شده

-         نه بابا، چرا انقدر سوال پيچم مي كني؟

-         من دلم شور ميزنه الهه خانم، نيكا عادت به اين كارها نداره، هيچوقت بي اطلاع من تا دير وقت جايي نمي مونه.

-         حالا هم كه دير نشده زن دايي، مي آد

-         نه ايرج جان، من ديگه نمي تونم منتظر بمونم، ميرم خونه شايد اونجا باشه.

-         ايرج بلند شو ماشين رو روشن كن، منم مي آم افسانه جون، شايد حدست درست باشه.

-         زياد عجله نكنيد الان اون مياد اينجا، ما مي ريم اونجا ، هر دو سرگردون مي شيم.

-     ايرج هم بي ربط نميگه افسانه جون اگه موافقي نيمساعت ديگه منتظرش بمونيم ، اگه نيومد اونوقت همه با هم مي ريم منزل شما، هر جا باشه پيداش مي كنيم.

افسانه با ترديد پذيرفت و بار ديگر برجاي نشست و چشم به عقربه هاي ساعت دوخت

************ ********* *****

با آنكه عقربه هاي ساعت ديواري بيمارستان بسيار كند حركت ميكرد، اكنون بيش از 4 ساعت از زماني كه نيكا را به اتاق عمل برده بودند، مي گذشت . كيانوش دو بار ديگر با منزل دكتر تماس گرفته بود،ولي هر دو بار بي نتيجه بود. او احتمال مي داد كه عيب از خطوط تلفن باشد، بنابراين تصميم گرفته بود بمحض پايان عمل بمنزل آنها برود. و در همان حال سعي ميكرد افكار درهم ريخته اش را سامان دهد كه ناگهان در اتاق عمل باز شد، بطرف در دويد و اما بيرون آمدن برانكار او را برجاي ميخكوب كرد، خيره خيره به تخت روان نگاه كرد و نيكا را با سري پانسمان شده و صورتي متورم و كبود بر چهره اش را چنان هول انگيز ساخته بود كه سيگار از لاي انگشتان كيانوش بر زمين افتاد . چهره نيكا نشان مي داد كه در جدالي سخت با مرگ دست و پنجه نرم مي كند . كيانوش به قطرات سرم كه آهسته آهسته از شيلنگ مي گذشت خيره شد و مسير آنرا تا دستان نحيف دخترجوان دنبال كرد ناگهان درخشش نگين انگشتري روي دستش توجهش را بخود جلب كرد، اين همان انگشتري بود كه به نيكا هديه كرده بود ولي تا كنون آنرا در دستش نديده بود، با اينحال امروز زماني كه نشانه هاي بيمار را مي پرسيد بي اختيار سراغ آنراگرفته بود و دست لرزانش را پيش برد و ملتمسانه گفت:" بخاطر خدا طاقت بيار دختر" با رسيدن به اتاق مراقبتهاي ويژه با ديگر ناچار به توقف گرديد، درست در همان حال بخاطر آورد بايد سري به دكتر بزند. فراموش كرده بود نتيجه عمل را جويا شود و در دل خود را بخاطر اين قصور سرزنش كرد و سراسيمه بسوي اتاق دكتر دويد. قبل از آنكه سوالي كند با ديدن چهره دكتر وضعيت بيمار را دريافت ، با اينحال ضمن تشكر از دكتر احوال نيكا را پرسيد، دكتر ابتدا پرسيد:" شما چه نسبتي با بيمار داريد؟"

-         ايشون دختر يكي از دوستان بنده هستند.

كيانوش عمدا جمله اش را بي تفاوت بيان كرد تا اعتماد دكتر را براي بيان واقعيت بخود جلب كند دكتر درحاليكه به چهره رنگ پريده و لرزان جوان مي نگريست گفت:"واقعا؟ شما آنچنان آشفته ايد كه من تصور كردم همسر يا نامزد شماست."

-         خير اينطور نيست

-         پس حتما به دوستتون و دخترش خيلي علاقمنديد؟

-         من زندگيم رو مديون ايشون هستم

دكتر سري تكان داد و با تاسف گفت:" گوش كنيد آقاي....

-         مهرنژاد هستم

-         چي فرموديد؟

-         مهرنژاد، كيانوش مهرنژاد.

-         شما با آقاي كيومرث مهرنژاد نسبتي داريد؟

-         بله ايشون عموي بنده هستند.

-         مي دونيد بيشتر از 50% سهام اين بيمارستان متعلق به ايشونه؟

كيانوش نام بيمارستان را با محتويات حافظه اش چك كرد، ناگهان بخاطر آورد و دستپاچه گفت:بله ، بله

-         پس چرا زودتر آشنايي نداديد؟ رئيس بيمارستان از ديدن شما خرسند خواهند شد.

كيانوش بي حوصله پاسخ داد:" متشكرم ، فعلا از اون بگيد."

-     بله همونطوركه عرض كردم خيلي متاسفم كه نمي تونم خبر خوشي بشما بدم ما هر چه از دستمون مي اومد انجام داديم ، ولي تا زماني كه به هوش نياد نمي تونم اظهار نظر قطعي كنم، وضعش خيلي وخيمه ، يك شكستگي عميق در جمجه، دو شكستگي شديد در ران و زانوي پاي راست كه باعث شده استخوان حتي از گوشت پا بيرون بزند و اين وضع بسيار وخيمه ، بعلاوه كوفتگي شديد در ناحيه شانه، بازو ، پاي چپ و همينطور دو دنده شكسته ، اما آنچه منو بيش از همه نگران كرده ، وضعيت ترك جمجمه و آسيب احتمالي به مغزه و بعد از اون شكستگي هاي وحشتناك پا، اگر هم جان سالم به در ببره، گمونم بايستي تا مدتها بستري باشه و درد كشنده اي رو تحمل كنه كيانوش سرش را بزير انداخت و بزحمت از روي صندلي برخاست و بي آنكه كلامي بگويد از اتاق خارج شد در همين حال پرستار بخش بسوي او آمد و گفت:" همراه بيمار، نيكا معتمد شما هستيد؟"

-         بله

-         بيمارتون نياز شديد به خون داره، شما مي تونيد بهش خون بديد؟

-         البته

-         گروه خونتون چيه؟

-         +O

-         پس مشكلي نيست دنبال من بياييد

كيانوش بدنبال پرستار براه افتاد و با خود انديشيد :" بعد از اين كار بايد حتما بمنزل دكتر بروم، آنها مسلما نگران هستند."

 

ادامه دارد ...

 سایر قسمتهای رمان حریم عشق 

 


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0

نظرات (1)

  • لاله

    لطفاقسمتهاي قبلي را بذار رو سايت

محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...