رمان حریم عشق قسمت ششم

آقاي رئيس.

-         بله

-         يه فاكس از ايتاليا، فروشندگان كالاهاي جديد اعلام كردند بانك هنوز براشون گشايش اعتبار نكرده.

-         چطور ممكنه ؟ من هفته گذشته به آقاي پير هادي گفتم دنبال كار گشايش اعتبار باشه. فورا جريان رو با ايشون درميون بذاريد و نتيجه رو به من اطلاع بديد.

-         بله قربان ، در ضمن آقاي رئيس جناب آقاي صديقي مي خواستن بدونن شما فردا در سيمنار صادرات وواردات شركت مي كنين.

-         چه ساعتيه؟

-         5/8 صبح

-         بله بگين آماده باشن

-         آقاي مهرنژاد براي عقد قرار داد خريد صنايع دستي خودتون شخصا به اصفهان تشريف مي بريد؟

-         بله برام بليط رزرو كنيد.

-         براي فردا؟

-         بله

-         چه ساعتي

-         10 رفت و 4 برگشت

-          ساعت 6 با تجار داخلي جلسه داريد

-         مي دونم بموقع ميرسم فراموش نكنين براي پس فردا 8 صبح بليط دو سره براي تبريز لازم دارم

-         اونجا خودتون تشريف مي بريد؟

-         بله! فراموش نكنين همه چيز بايد سر وقت آماده باشه

-         البته امر ديگه اي نيست.

-         خير!

هنوز منشي خارج نشده بود كه صداي زنگ تلفن برخاست (بله)

-         00000 آقاي رئيس از شركت حمل ونقل افق

-         وصل كنيد صحبت ميكنم.

چند جمله اي كه با گوشي اول صحبت كرد صداي زنگ تلفن ديگر شنيده شد (( بله))

-         خريداران صنايع دستي از اروپا.

-         وصل كنيد صحبت ميكنم

جمله اي با اين تلفن و سخني با ديگري . بالاخره گوشيها را زمين گذاشت . چند لحظه اي چشمانش را برهم فشرد ، احساس خستگي مي كرد، تصميم گرفت از منشي هايش بخواهد كه براي ساعتي هم كه شده او را آسوده بگذارند ولي ظاهرا آنها پيش دستي كردند و اين بار صداي زنگ آيفون برخاست:" بله"!

-         جناب آقاي مهندس كيومرث مهرنژاد اينجا تشريف دارن اجازه مي ديد......

-         البته ...... صبر كنيد ، لطفا كسي مزاحم ما نشه ، تلفنها رو به اتاق آقاي صديقي وصل كنيد

-         چشم ، امر ديگه نيست؟

-         متشكرم

ضربه اي به در خورد از پشت ميز برخاست و به استقبال عمويش رفت

-         سلام آقاي رئيس.

-         سلام كيومرث جان خوش اومدي، چه عجب!

-         چطوري عمو؟ مثل اينكه خيلي گرفتاري

-         مثل هميشه كارهاي اين شركت هميشه همين طور زياد و در همه

-         حالت چطوره؟

-         خوبم.

-         ولي رنگ پريده بنظر ميرسي

-         طوري نيست

-         خيلي به خودت فشار نيار عمو جان.

-         مطمئن باش...... خوب شما چه مي كني؟

-         خوبم ، نگفتي چرا بي حال و خسته اي؟ ..... كارت زياده؟

-         نه ، ديشب تا صبح نخوابيدم

-         چرا؟

-         نمي دونم

-         اگر لازم مي بيني با دكتر معتمد تماس بگير.

-         نه لزومي نداره

-         داروهات رو بموقع مي خوري؟

-         آره ، راستي گفتي دكتر معتمد، ياد چيزي افتادم

بعد شاسي تلفن را فشار داد صداي منشي بگوش رسيد كه پرسيد: " امري بود آقاي رئيس؟"

-         لطفا با رئيس بانك تماس بگيريد و به اتاق من وصل كنيد

-         همين الساعه.

كيانوش سرش را بلند كرد و نگاهش رابه كيومرث دوخت او پرسيد:"بالاخره جشن نامزدي دختر دكتر رفتي؟"

-نه

- چرا ؟ ميرفتي پسر ، برات مفيد بود، هوايي تازه ميكردي؟

- حوصله جشن و اين حرفا رو ندارم

- يعني عروسي منم نمياي؟

- از شما گذشته ، نكنه در مرز پنجاه سالگي هوس بيچاره گي كردي؟

- نه پسر جون، من اگه ميخواستم مرتكب اين اشتباه بشم در جواني مي شدم.

كيانوش خنديد و صداي زنگ او را متوجه خود كرد:"بله؟"

-         آقاي مهرنژاد رئيس شعبه پشت خط هستند.

-         صحبت مي كنم.

-         ......... الو.

-         الو، سلام كيانوش مهرنژاد هستم.

-         سلام آقاي مهرنژاد حال شما؟

-         متشكرم، مي بخشيد كه مزاحم شدم.

-         خواهش مي كنم، امري باشه در خدمتم.

-         مي خواستم بدونم ظرف اين هفته چكي از حساب شخصي من نقد شده؟

-         اين هفته؟

-         بله.

-         اجازه بفرمائيد.

كيانوش منتظر ماند لحظاتي بعد صدا گفت:" آقاي مهرنژاد!"

-         بله ، بله

-         دو روز قبل چكي در وجه شخصي بنام دكتر معتمد ببانك تسليم شده.

-         منظورم همون چكه مي تونم مبلغش رو بپرسم؟

-         منو ببخشيذ قربان شايد شوخي يا اشتباهي در كار بوده.

-         چطور؟

-         آخه مبلغ اين چك 500 رياله.

-         چقدر؟

-         500 ريال گفتم كه حتما اشتباهي .....

-         خير ، درسته ممنونم.

-         امر ديگه اي نيست؟

-         متشكرم، خدانگهدار

كيانوش گوشي را گذاشت لحظه اي ساكت و متفكر به آن خيره ماند و بعد لبخند زد كيومرث گفت:" ميتونم بپرسم دكتر چه مبلغي حق الزحمه براي خودشون در نظر گرفتن؟"

-         خيلي زياد!

-         بايد مبلغ خيلي بالايي باشه كه تو مي گي زياد.

-         بله ،500 ريال

-         چقدر؟

-         500 ريال

-         خداي من!چرا اينقدر كم؟

-         نمي دونم

-         خوب دكتر بهروزي قبلا گفته بودكه ايشون ديگه طبابت نميكنن واگه قبول كنه فقط روي حساب دوستيه.

-         دكتر معتمد هم مرد  خيلي خوب هم حاذقيه، بايد به نوعي محبتهاشون رو تلافي كنم

-         حتما........ كيا چطوره دعوتشون كنيم يه روز بيان دور هم باشيم؟

-         اتفاقا چنين قصدي هم دارم اونا رو همراه دامادشون يه روز جمعه به نهار دعوت ميكنم ،‌چطوره؟

-         خيلي خوبه ، به اصطلاح عروس پاگشا.

-         بله! بقول شما اينطور.

-         خوب من ديگه بايد برم حتما كارهاي زيادي داري بايد بهشون برسي

-         به اين زودي ميري؟

-         نميخوام مزاحمت بشم

-         بمونيد عمو جان نهار با ما باشيد

-         تو كه ساعت 12 جلسه داري.

-         حق با شماست ولي از كجا مي دونيد؟

-         از منشي ات شنيدم.......... ولي من دلم مي خواست شام با ما باشي

-         چه خبره؟

-         هيچي مادر و پدرت ميان

-         مهمان داري؟

-         خب بله، شما

-         نه، غير از ما

-         بله!

-         مي دونستم ، اجازه بديد من حدس بزنم مهمونتون كيه؟

-         بگو.

-         بي ترديد سرهنگ عبدي

-         از كجا فهميدي؟

-         وقتي شما به اينجا بياي و منو به شام دعوت كني معلومه كه حضور من خيلي با اهميته و زماني حضور من اهميت پيدا مي كنه كه پاي دختري در ضيافت شام بميون بياد و چه دختري براي شما مناسب تر از دختر سرهنگ عبدي ، سركار خانم كتايون

-         خوب مگه چه عيبي داره، با يك مشت پيرزن و پيرمرد اون دختر بيچاره حوصله اش سر ميره بهتره يه جوون هم در جمع ما باشه تا با هم صحبت بشن

-         من هيچ علاقه اي به اين مصاحبت ندارم.

-         علاقه پيدا ميشه صبر كن

-         نميخوام هيچ علاقه اي به هيچ موجودي پيدا كنم . ديگه از دل بستن متنفرم

-         عصباني نشو پسر، من نمي خوام با تو بحث كنم ولي دوست دارم بياي، مياي؟

-         اگه اصرار داري، باشه

-         خيلي خوشحالم كردي

-         ولي بذار از همين حالا بگم من هيچ علاقه اي به كسي ندارم خواهش مي كنم شايعه پراكني نكنيد.

-         مطمئن باش ، پس براي شام منتظرت هستيم

-         حتما

-         سعي كن بموقع بياي

-         سعي ميكنم ، ولي من مي دوني كه كار دارم .

-         اميدوارم خوش باشي

كيانوش با تمسخر تكرار كرد:"خوش!" كيومرث خداحافظي كرد و رفت او بار ديگر پشت ميزش قرار گرفت و شروع به وارسي پرونده ها كرد و باز صداي زنگهاي پي در پي تلفن  و پاسخهاي خسته كننده و كارهاي هميشگي آغاز شد

************ ********* ********* ******

خود را روي كاناپه انداخت و چشمانش را برهم فشرد و به نظرش آمد كه اين روزها خيلي خسته و بي حوصله شده . جنگ و جدالهاي مختلف بر سر موضوعات كم اهميت اعصابش را خرد كرده بود . هرگز تصور نميكرد اين ازدواج اينقدر پر دردسر باشد و بين او و ايرج تا اين حد اختلاف نظر وجود داشته باشد ولي اكنون بينشان دريايي از اختلاف قرار گرفته بود گويا آن دو او دو دنياي مختلف به هم رسيده بودند.

سه ماه تمام در كشمكش گذشته بود و او در سكوت رنج مي كشيد و به روي خود نمي آورد . ولي رنگ پريده چهره اش نشان مي داد كه روزهاي سختي را مي گذراند . تقريبا پاسخ به اين سوال در هر برخورد برايش عادي شده بود كه "چرا لاغر شده اي؟" شب گذشته وقتي پدرش او را مستقيما مخاطب خود قرار داد و از وضع رابطه اش با ايرج پرسيد . او سكوت اختيار كرده بود و زبان به شكوه نگشوده بود اما خوب مي دانست كه پدر تقريبا همه چيز را مي داند ولي بظاهر وانمود ميكرد كه از ايرج بسيار راضي است.

حلقه اش را در انگشت چرخاند، چشمانش را اشك پر كرد و بغض گلويش را سوزاند و با خو انديشيد:" من بايد تحمل كنم بخاطر پدر، بخاطر مادرم ، و از همه مهم تر بخاطر عمه و شادي"

شايد ايرج او را دوست داشت و در اين مورد دروغ نمي گفت ، ولي با رفتارش آزارش مي داد و او سر در نمي آورد اين چه نوع دوست داشتن است كه انسان حتي ذره اي از خواسته هاي خود بخاطر كسي كه دوستش دارد نگذرد. شايد او فقط ادعا ميكرد، چون اكنون سه روز بود كه قهر كرده بود و حتي تماس مختصري نيز نگرفته بود و نيكا ميترسيد با ادامه اين روند بزودي همه متوجه اختلافات ميان آن دو شوند بنابراين مي خواست به اين مساله خاتمه دهد اما غرورش به او اجازه نمي داد كه قدم پيش بگذارد.

ناگهان صداي زنگ تلفن برخاست از صدا ترسيد گويا قلبش در سينه فرو ريخت . شايد ايرج باشد . با اين فكر بطرف گوشي دويد و آنرا برداشت و نفس نفس زنان گفت:"........ ب ....... بله"

-         عصر سركار بخير منزل دكتر معتمد؟

-         بله بفرماييد

-         معذرت ميخوام سركار خانم ، جناب دكتر تشريف ندارن؟

بي حوصله پاسخ داد:خير.

-         خيلي عذر مي خوام كه مزاحمتون شدم ، شما زحمت رسوندن پيامي رو تقبل مي فرماييد؟

-         بله ........ ولي شما؟

-         منو نمي شناسيد . خانم معتمد؟

-         نخير شما؟

-         من مهرنژادم ، كيانوش مهرنژاد

-         آه بله ، آقاي مهرنژاد چرا زودتر خودتون رو معرفي نكردين؟ حالتون چطوره؟

-         خوبم ممنون . بنظرم رسيد حوصله نداريد صحبت كنيد. گفتم زياد مزاحمتون نشم.

-         واقعا معذرت ميخوام ، شما رو بجا نياوردم....

-         خواهش مي كنم ، حق داريد اين اولين مرتبه است كه تلفني مزاحم شما مي شم ؟

-         لطف داريد ، خوب چه مي كنيد؟

-         مثل هميشه مشغول و گرفتار ، شما چه مي كنيد؟ ايرج خان چطورند؟

-         خوبه سلام مي رسونه

-         زندگي جديد خوش مي گذره؟

-         اي .......... چي بگم؟

-         مدتي زمان مي برع تا عادت كنيد

-         بله حق با شماست

-         خانم و آقاي معتمد چطورند؟

-         خوبند، سلام مي رسونن

-         خيلي دلم براشون تنگ شده.

-         پس چرا سري به ما نمي زنيد؟

-     من تلفني جوياي احوالات شما هستم ، ولي چون به اندازه كافي مزاحم شدم و پدرتون با نپذيرفتن حق معالجه و زحمتشون منو خيلي شرمنده كردند، ديگه نتونستم بازم مزاحم بشم.

-         اين حرفا چيه؟ شما مثل غريبه ها حرف مي زنيد.

-         لطف داريد خوب نيكا خانم غرض از مزاحمت............

-         بفرماييد در خدمتم

-         راستش مي خواستم از شما و خانواده تون و ايرج خان و خانواده دعوت كنم روز جمعه نهار در خدمتتون باشيم.

-         خدمت از ماست ، ولي چرا خودتون رو به زحمت مي اندازيد؟

-         مي خواستم از مصاحبت شما بهره مند شم . اگه قبول كنيد خوشحال مي شم

-         البته ، ولي شادي رفته عمه هم حالش مساعد مهماني نيست ، اگه اشكالي نداره خودمون مزاحم مي شيم.

-         هر جور خودتون صلاح مي دونيد، پس حتما ايرج خان رو هم بياريد . از زيارتشون خوشحال مي شيم.

-         حتما اونم خوشحال ميشه ، حالا آدرس رو بديد........ چند لحظه اجازه بديد.

نيكا خودكاري از روي ميز برداشت و دوباره بطرف تلفن رفت . خودكار را روي كاغذ فشرد و گفت:"خوب بفرماييد."

-         خانم معتمد؟

-         بله!

-         پيشنهادي داشتم.

-         بفرماييد.

-         چون ممكنه شما منزل رو راحت پيدا نكنيد، اجازه بديد من راننده ام رو بفرستم دنبالتون موافقيد؟

-         با اين حساب ديگه خيلي اسباب زحمت مي شيم.

-         تعارف نكنيد

-         ولي خودمون مي آييم.

-         هر طور ميلتونه، ولي بنظر من اونطوري بهتره.

-         باشه . اگر شما اصرار داريد من حرفي ندارم.

-         پس روز جمعه ده و نيم صبح من يه ماشين مي فرستم دنبالتون تا شما رو به كلبه خرابه ما بياره

-         ممنونم

-         امري نيست؟

-         عرضي نيست.

-         به همه سلام برسونيد، جمعه مي بينمتون............ ........ فعلا خدانگهدار.

-         متشكرم خداحافظ.

نيكا گوشي را گذاشت و با خود گفت :(( اين هم بهانه لازم براي تماس با ايرج او فكر خواهد كرد مجبور شده ام كه به او اطلاع دهم براي همين هم تماس گرفتم)) فورا گوشي را برداشت و با سرعت شماره خانه عمه را گرفت صداي بوق چندين مرتبه شنيده شد ، ولي ارتباط برقرار نشد نيكا نا اميدانه خواست گوشي را بگذارد كه صداي خفه اي پاسخ داد:" بله!"

-         سلام ، كجايي؟

-         سلام نيكا خانم

-         خواب بودي ايرج؟

-         بله.

-         معذرت مي خوام ولي الان تقريبا غروبه

-         ديشب تا دير وقت بيدار بودم، صبح هم جايي كار داشتم مجبور شدم زود از خونه بزنم بيرون ، براي همين هم از ظهر تا حالا خواب بودم.

-         نيكا با خود فكر كرد پس او هم چون من ناراحت است، من راجع به او اشتباه ميكردم بعد پرسيد:" خوب چرا ديشب نخوابيدي؟"

-         با دوستام به مهموني رفته بوديم تا ديروقت طول كشيد

نيكا از پاسخ او رنجيد . انتظار چنين جوابي را نداشت:" به من نگفته بودي مهمان هستي؟"

-         اگه مي گفتم هم فرقي نميكرد تو از دوستاي من خوشت نمي آد پس نمي اومدي، مي اومدي؟

-         نه.

-         ديدي حدسم درست بود

-         پس بيخود نيست كه سراغي از ما نم گيري، سرت شلوغه.

-         نه بابا يه ديشب رو رفته بودم.

-         خوش بگذره

-         جات خالي خيلي خوش گذشت. حالا چطور شد يادي از ما ميكردي؟

-         ميخواستم خبري بهت بدم.

-         اِ پس زنگ نزده بودي حال منو بپرسي.

نيكا پاسخي نداد ايرج ادامه داد:" خوب حالا چه خبره؟"

-         براي جمعه به مهماني دعوت شديم.

-         چه خوب ............ .. كجا؟

-         منزل آقاي مهرنژاد.

-         كي؟

-         كيانوش، ما و شما رو به نهار دعوت كرده.

-         متاسفانه من روز جمعه با دوستام قرار دارم ، مي خوايم بريم كوه

-         خوب اگه اينطوره باهاش تماس مي گيرم برنامه رو مي ذاريم براي شما

-         نه لزومي نداره

-         پس مي آي؟ راستي عمه هم دعوته

-         حال مادر زياد مساعد نيست، ما نمي تونيم بيايم.

-     ظاهرا تو دنبال بهانه مي گردي، اول مي خواي بري كوه حالا هم مي گي حال عمه مساعد نيست. بگو نمي خوام شما رو ببينم. من اشتباه كردم كه با تو تماس گرفتم

-     اصلا اينطور نيست ، باور كن نيكا من همين امشب مي خواستم بيام خونه شما ، البته هنوز هم تصميم دارم . ولي قبول كن كيانوش ميزبان كسل كننده ايه تحمل اين مرد خشك و جدي برام مشكله. نمي تونم دعوتش رو بپذيرم من اصلا حوصله مهماني رفتن ندارم.

-         هر طور خودت مي خواي با من كاري نداري؟

-         صبر كن نيكا

-         خداحافظ

-     نيكا گوشي را روي تلفن كوبيد و فرياد كشيد:" براي هرزه گردي با رفقاي احمقت وقت داري ، ولي براي مهماني سالم نه، به جهنم كه نمي آي" و بعد با صداي بلند شروع به گريستن كرد.

************ ********* ********* *********

صبح جمعه زماني كه نيكا كاملا آماده به طبقه پايين امد ساعت ديواي دقيقا ده و نيم را نشان مي داد . صداي زنگ در نيز در همان لحظه برخاست و دكتر براي گشودن در به حياط رفت. نيكا اميدوار بود كه ايرج باشد نمي خواست بدون او برود حتي در تمام مدتي كه در اتاقش آماده مي شد ، هر چند لحظه يكبار به صداهايي كه از پايين مي آمد گوش مي داد اما ايرج نيامد . و او همچنان منتظرش بود، گرچه براي پدر و مادرش كار ضروري او را توجيه كرده بود ولي باز هم دلش ميخواست او بيايد . از شيشه به حياط نگريست بازگشت دكتر به تنهايي نشان مي داد كه راننده كيانوش پشت در ايستاده است . حدسش درست بود ، زيرا دكتر بمحض ورود گفت كه راننده منتظر آنهاست و چند لحظه بعد با هم از خانه خارج شدند . در حاليكه نيكا پيوسته به پشت سرش نگاه ميكرد ، مبادا ايرج در آخرين لحظات بيايد و او متوجه نشود ولي او نيامد و نيكا نا اميدانه به صندلي تكيه داد و چشمانش را بر هم نهاد چند لحظه صحبتهاي راننده توجه نيكارا بخود جلب كرد.

- 000آقاي مهرنژاد از صبح تابحال چندين مرتبه منوخبركردند وراجع به ماشين سوال كردند يه مرتبه فرمودند ماشين نقص فني نداره؟ دفعه ديگه بنزين داري؟ بازچندلحظه بعد مجددا فرمودند ماشين رو حسابي چك كن.

منم عرض كردم آقا مگه سفر قندهار در پيشه؟ تا حومه تهران كه راهي نيست اما ايشون دستور اكيد دادند كه همه چيز آماده باشه معلوم ميشه كه آقا خيلي بشما علاقمندند،چون امروز واقعا سرحال بودند، بعد از مدتها آقا مثل گذشته ها بودند.

نيكا چشمانش را گشود و از پنجره به بيرون خيره شد و با خود فكر كرد آيا واقعا براي كيانوش مهم است كه آنها بمنزلش بروند؟ بتصور او اين اقدام كيانوش تنها براي اداي احترام نسبت به پدرش و انجام يك رسم بود بداخل ماشين نگاه كرد اين آن ماشيني نبود كه آنشب آنها را به رستوران مورد علاقه كيانوش رسانده بود كمي از پنجره بدنه ماشين را نگاه كرد رنگ آن قرمز و زيبا بود ولي بنظر او ابهت ماشين سياهرنگ كيانوش را نداشت ، پس كيانوش در زندگيش حسابي تنوع داده بود، ماشينش را هم عوض كرده و يك رنگ شاد انتخاب كرده بود....... ناگهان فكري بمغزش خطور كرد شايد تاكنون ازدواج كرده باشد. ولي خودش چيزي نگفته بود شايد علتش اين بود كه نيكا سوال نكرده بود . عطش دانستن جواب اين سوال آنچنان او را تحريك ميكرد كه دلش ميخواست در همان لحظه از راننده بپرسد ولي خود را كنترل كرد. راه بنظرش طولاني وخسته كننده ميآمد ووقتي بالاخره ماشين جلوي در بزرگي متوقف شد .نفس راحتي كشيد، راننده چراغي زد و در باز شد و آنها وارد يك باغ بزرگ شدند، مسافتي را در ميان باغ طي نمودند. سرانجام ماشين توقف كرد و راننده با سرعت پايين آمد و در ماشين را گشود . نيكا ومادرش پياده شدند . نيكا نگاهي به دور وبر خود كرد . در اولين نظر ماشين كيانوش توجهش را جلب كرد و بعد نگاهش به ساختمان سبز رنگ وسط باغ افتاد . نماي آن شايد از بهترين سنگهاي مرمر ساخته شده بود . همانطور كه به ساختمان زل زده بود كيانوش را ديد كه بسرعت بسوي آنها مي آمد. تاكنون او را به اين زيبايي نديده بود شلواري برنگ سبز تيره و پيراهني برنگ سبز روشن ، زيبايي خاصي بر اندامش بخشيده بود و موهايش كه بنحو زيبايي آراسته شده بود متانتي عجيب به چهره اش مي داد. از چند قدمي رايحه دلنشين هميشگي عطرش مشام نيكا را پر كرد . او نزديك شد و با احترام سلام كرد و خوشامد گفت ، سپس آنان را بسمت ساختمان راهنمايي كرد. هنوز چند قدمي نرفته بود كه رو به نيكا كرد و گفت:" خانم معتمد ايرج خان لايق ندونستند؟"

- اين چه حرفيه آقاي مهرنژاد؟ متاسفانه حال عمه خوب نبود. ايرج مجبور شد خونه بمونه

- خيلي متاسفم. دلم ميخواست ايشون هم در جمع ما بودند . مصاحبتشون باعث انبساط خاطره.

- شما لطف داريد.

كيانوش سكوت كرد. آنها از در برزگي عبور كردند و وارد خانه اي بسيار مجلل گرديدند . خانه اي كه از نظر نيكا همچون قصري جلوه كرد . داخل ساختمان نيز تماما از سنگهاي مرمر سبز روشن ساخته شده بود، پرده هاي مخمل سبز رنگ از پنجره ها آويخته شده بودند و پلكاني با نرده هاي مرمرين از وسط هال مي گذشت و راه عبور به طبقه دوم را نشان مي داد. كيانوش بسمت راست اشاره كرد و گفت:" لطفا از اينطرف" آنها وارد سالن بزرگي شدند كه ديوارهاي آن با تابلوهاي نقاشي گرانقيمت با قابهاي زيبا تزئين گشته بود و مبلمان و فرشهاي سبز رنگ به آن جلوه اي چشم نواز بخشيده بود. با ورود آنها همه حاضرين از جاي برخاستند وكيانوش شروع به معرفي آنها كرد:" عموجان كه معرف حضور دكتر و خانمها هستند . ايشون مادرم و ايشون مهندس مهرنژاد پدرم . مادر ، مهندس خانواده محترم دكتر معتمد."

مراسم معارفه انجام پذيرفت و مهمانان نيز در كنار ميزبان جاي گرفتند و خدمتكاران مشغول پذيرايي شدند. عموي كيانوش در همان نظر اول بچشم نيكا مرد جالبي آمد و احساس كرد از اين مرد خوشرو وخوش زبان خوشش مي آيد. در ادامه ارزيابي اطرافيانش نيكا اينبار پدر كيانوش را از نظر گذراند. او مردي متين و موقر بنظر مي رسيد . موهايش كاملا سفيد بود ولي صورتش شاداب و جوان مي نمود. آخرين نفر مادر كيانوش بود كه نيكا بي جهت از همان اولين لحظات نسبت به او احساس علاقه ميكرد . او زن زيبايي بود و چشماني روشن داشت و شايد رنگ چشمان كيانوش كمي به او و كمي به عمويش كيومرث شباهت داشت. خانم مهرنژاد ظاهري برازنده داشت و وقتي صحبت ميكرد بي اختيار توجه شنونده را بخود جلب مي نمود. عموي كيانوش رشته كلام را در دست گرفت و بخنده گفت:" از صبح تا بحال اين كيانوش خان پوست از سر ما كنده ، انقدر منتظر شما بود كه نمي دونيد دكتر جان. من كه تا حالا كيانوش رو اينطور نديده بودم. از صبح ده مرتبه به آشپزخونه سرك كشيده به تمام موارد شخصا رسيدگي كرده برنامه غذايي رو هم خودش تنظيم كرده . درست مثل ترازنامه هاي مالي آخر سال.

همه خنديدند و كيانوش كه گونه هايش كمي سرخ شده بود معترضانه گفت:" كيومرث خواهش مي كنم!"

پدر كيانوش گفت:" انقدر كه كيانوش براي آقاي دكتر و خانواده شون مزاحمت ايجاد كرده بايد خيلي بيشتر از اين حرفها پذيرايي كنه. جناب دكتر ما تا پايان عمر شرمنده الطاف شما هستيم."

-         آقاي مهرنژاد خواهش ميكنم تعارف نفرمائيد منكه كاري نكردم.

مادر كيانوش چشم از نيكا بر نمي داشت . در همان حال آهسته بمادر گفت:" نمي دونيد چقدر مشتاق بودم شما و دختر خانمتون رو زيارت كنم واقعا دختر شايسته اي داريد. هم زيبا، هم متين و باوقار اميدوارم خوشبخت بشند."

-         متشكرم لطف داريد خانم

-         كيانوش جان غذاها ته نگيره عمو سري به آشپزخونه بزن

بار ديگر صداي خنده حاضرين برخاست و كيانوش گفت:" شما كه نمي دونيد، دست پخت خانم معتمد انقدر خوبه كه من مجبورم تو غذاهاي امروز وسواس بخرج بدم"

-         ما كه زياد در خدمت شما نبوديم.

-         خواهش مي كنم همون چند مرتبه كافي بود.

-         عروس خانم گويا بنا بود در خدمت آقاي داماد هم باشيم؟

-         متاسفانه كاري پيش اومد نتونست خدمت برسه

-         خوب وقت زياده مهندس در فرصت ديگه اي حتما از حضور ايشون هم فيض ميبريم.

نيكا از پا در مياني كيانوش خوشحال شد چون بيش از اين توجيهي نداشت در عين حال از اين كه او پدرش را با نام مهندس مهرنژاد مي خواند. تعجب كرد و با خود انديشيد چه جالب خواهد بود كه مثلا او نيز پدرش را با عنوان دكتر معتمد بخواند و از اين تصور لبخندي بر لبهايش نشست . ناگهان بخود آمد و كيانوش را ديد كه با تعجب به او نگاه مي كند نيكا فورا نگاهش را به خانم مهرنژاد دوخت كه مشغول صحبت با مادرش بود و خود را بظاهر متوجه صحبت آنها نشان داد. تا زمان صرف نهار هيچ جمله اي ميان او و كيانوش رد و بدل نگرديد . سررشته كلام در دست عموي كيانوش بود و كيانوش در بعضي موارد اظهار نظر ميكرد . بيشتر مسائل مورد گفتگوي آنها مربوط به كارهايشان بود و كيانوش ناله ميكرد كه مشغله هاي كارش بسيار است. و او دمي در تهران و لحظه اي ديگر در شيراز است، گاهي نهار را داخل مرز صرف مي نمايد در حاليكه وقت شام خارج از كشور است و نيكا از صحبتهايش به اين نتيجه رسيد كه او تصميمش را عملي كرده است و خود را در ميان كارهاي شركت چنان غرق ساخته كه ديگر لحظه اي نتواند به كسي يا چيزي جز مسائل كاري خود فكر كند. با اين تصور ناگهان نسبت به او احساس ترحم كرد . هنگام صرف نهار همه به سالن غذاخوري رفتند ميز نهار چنان با دقت و سليقه چيده شده بود كه دهان نيكا از تعجب باز ماند . غذاهاي رنگا رنگ و متنوع اختيار انتخاب را به آنها نمي داد و خصوصا تعارفهاي پي در پي خانواده مهرنژاد باعث مي شد نيكا نتواند غذا بخورد . نهار تقريبا در سكوت صرف شد، ولي در اواخر صرف غذا كيانوش رو به دكتر كرد و گفت : آقاي دكتر دختر خانم شما در رژيم هستند؟

دكتر خنديد و پاسخ منفي داد و او ادامه داد:" پس چرا غذا نمي خورند، البته مي پذيريم كه غذاهاي ما بخوش طعمي دست پخت مادرتون نيست ، اما اين يك روز رو بايد تحمل بفرماييد."

نيكا پاسخ داد: آقاي مهرنژاد من خيلي بيشتر از هميشه غذا خوردم ."

خانم مهرنژاد در پاسخ نيكا گفت:" كي دخترم كه ما نديديم؟"

بعد از صرف غذا همگي بسالن پذيرايي بازگشتند . عموي كيانوش فورا پيشنهاد داد كه آقايان كمي استراحت كنند. آنها نيز پذيرفتند و بدنبال كيانوش از اتاق خارج شدند . افسانه و خانم مهرنژاد نيز مشغول صحبت شدند . نيكا احساس ميكرد بي حوصله شده ، صحبتهاي خانمها برايش جاذبه اي نداشت سعي كرد خود را تزئينات اتاق سرگرم كند كه كيانوش وارد شد . نيكا از ديدن او خيلي خوشحال شد . او مي توانست مصاحب مناسبي براي نيكا باشد . او آمد و نشست ، اما حتي نگاهي به نيكا نكرد خانمها همچنان در حال صحبت بودند كه خانم مهرنژاد پيشنهاد كرد به باغ بروند و در هواي آزاد صحبت كنند ، آندو برخاستند نيكا نيز ناچار برخاست، اما زماني كه براه افتادند ، كيانوش سكوتش را شكست و گفت:" اگه اشكالي نداره شما بمونيد؟"

نيكا بجانب او برگشت و با تعجب نگاهش كرد . او ادامه داد:" ميخواستم خونه رو بشما نشون بدم."

نيكا نگاهي بمادرش كرد و او با سر رضايت داد. خانم مهرنژاد تاكيد كرد:" فكر مي كنم اينطوري بهتره دخترم، ظاهرا صحبتهاي ما براي شما كسالت آوره."

-         نه اينطور نيست ولي............ ......

-         بمون دخترم ، ما ناراحت نمي شيم.

پس از آن مادر و خانم مهرنژاد از سالن خارج شدند . نيكا بر جاي نشست كيانوش با اخم گفت:" اگه مايل نبودين بمونين ، مي رفتين."

-         اين چه حرفيه؟ من فقط از اين جهت اين حرفها رو زدم كه اونها رو نرنجونده باشم.

-         شما زيادي بفكر ديگران هستيد، ولي من فكر نمي كنم خودتون تمايلي به مصاحبت با من داشته باشيد.

-         شما خودتون بهتر مي دونيد كه صحبتهاي اونها حوصله منوسر برده بود.

-         باور كنم؟

نيكا از لحن پرترديد كيانوش عصباني شد ، در حاليكه بر مي خاست گفت:" اصلا من ميرم شما مردها همتون از يك قماشيد، من ديگه از بحث و جدل بي مورد خسته شدم نميخوام با هيچ كدومتون حرفي بزنم."

در همان حال بطرف دررفت. كيانوش با سرعت بدنبالش رفت و گفت:" خواهش مي كنم بمون نيكا خانم، خواهش مي كنم."

او ايستاد و چيزي نگفت بغض گلويش را ميفشرد ، مي ترسيد اگر كلامي بگويد اشكهايش راز پنهانش را برملا سازد .

- منو ببخش ، باور كن قصد نداشتم ناراحتتون كنم........... من خيلي بي ملاحظه هستم بازم عذر ميخوام منو ميبخشي؟ نيكا با سرت سر پاسخ مثبت داد و او ادامه داد :" خيلي خوشحالم. حالا بياييد بجايي بريم كه شايد ديدنش براتون جالب باشه"

كيانوش در را براي نيكا گشود و او خارج شد . خودش نيز گامي عقب تر از او بحركت درآمد. نيكا كمي برخود مسلط شده بود گفت:" بيخودي عصباني شدم....... مي دونيد من و ايرج .........."

ولي ناگهان مكث كرد و جمله اش را ادامه نداد. كيانوش هم سوالي نكرد و نيكا فهميد كه او خود تا آخر جمله را خوانده است. لبخندي زد، و ادامه داد:" آقاي مهرنژاد هنوز كه دست چپتون خاليه، فكر كردم ازدواج كرديد و سرتون حسابي شلوغ شده كه ديگه سراغ ما رو نمي گيريد؟"

-         ازدواج؟ مگه عقلم رو از دست دادم.

نيكا در حاليكه به راهنمايي كيانوش از پله ها بالا ميرفت گفت:" حق با شماست، هيچوقت ازدواج نكنيد كه بيچاره مي شيد."

كيانوش ايستاد و نگاه پر تحسري به نيكا كرد . نيكا كه از توقف ناگهاني او تعجب كرده بود بناچار ايستاد ." او گفت متاسفم اميدوار بودم شما از زندگي جديدتون راضي باشيد."

-         راضي؟

نيكا سرش را بطرفين تكان داد و در حاليكه براه مي افتاد گفت:" بهتره چيزي نگم، گمون كنم سكوتم شايسته تر باشه."

- سكوتتون هم به اندازه كلماتتون گوياست، چهره شما بخوبي نمايانگر روزگار شماست، ولي من بهر حال اميدوار بودم اشتباه حدس زده باشم شما خيلي لاغر و نحيف شديد، ديگر از اون شورو نشاط در چهره شما اثري نمي بينم ، در اين سه ماه انقدر تغيير كرديد كه من در نظر اول كه شما رو ديدم جا خوردم .

- ظاهرا روزگار با ما سر ناسازگاري داره.

كيانوش حرف ديگري نزد . قدمي به جلو برداشت و دري را گشود و از نيكا خواست تا داخل شود و نيكا داخل شد و در مقابل خود اتاق بزرگي ديد كه دور تادور آن را كمدها و قفسه هاي چوبي پر از كتاب احاطه كرده بود. ظاهرا اينجا كتابخانه قصر كيانوش بود . نيكا از ديدن آنهمه كتاب بوجد آمد و گفت:" خداي من چقدر كتاب! كيانوش دررا بست و به نقطه نامعلومي خيره شدو پرسيد:" شما به كتاب علاقه داريد؟"

-         خيلي زياد!

او گويا در خواب حرف ميزند آهسته گفت:" ولي نيلوفر هيچ علاقه اي به كتاب نداشت ، بنظرش اينجا مزخرفترين قسمت اين خونه بود" در اينحال با حالتي مسخ شده بحركت در آمد و گفت:" دنبالم بياييد."

  

ادامه دارد ..

سایر قسمتهای رمان حریم عشق


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0
  • No comments found
محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...