رمان حریم عشق قسمت چهارم

شايد براي همين ميخواسته پنجره رو ببنده

نيكا سكوت كرد ، او مي دانست كه كيانوش قصد بستن پنجره رانداشت فقط جلوي آن ايستاده بود خواست چيزي بگويد اما با ديدن چشمان بسته شادي منصرف شد و چشمانش را بر هم فشرد.

 

********

غروب سومين روز ورود مهمانان بود و جوانان قصد داشتند براي گردش بيرون بروند كه زنگ ساختمان بصدا در آمد مادر از آشپزخانه بيرون آمد در را بازكرد نيكا كنجكاو به در نزديك شد ، ولي مادر در را بست و برگشت.

نيكا پرسيد : كي بود؟

- آقاي جمالي

- چه كار داشت؟

- گفت آقاي مهرنژاد ميخواد به ديدن عمه بياد

- كي؟

- فكر مي كنم همين الان ، اگه بشه براي شام نگهش مي داريم بعد از شام چهارتايي بريد چطوره؟

- خيلي خوبه

- پس برو به پدرت و ايرج هم بگو.... آهان راستي به شادي هم بگو . خيلي اصرار داشت كيانوش رو ببينه.

نيكا از آشپزخانه بيرون زد و داخل هال شد و با صداي بلند گفت :" خانمها ، آقايون برنامه گردش به بعد از شام موكول شد."

- چرا؟

- آقاي مهرنژاد ميخواد به ديدن شما بياد

- ا پس بالاخره سعادت زيارت ايشون نصيب ما ميشه.

- دخترم كي گفت؟

- آقاي جمالي اومده بود ببينه ما خونه هستيم يا نه؟

- پس به مادرت بگو براي شام كيانوش رو نگه مي داريم .

- اتفاقا مامان هم همين رو گفت.

- نيكا بيا بريم اتاقت

- بريم شادي جون.

شادي در حاليكه همراه نيكا از اتاق خارج مي شد گفت:" بريم به سر ووضعمون برسيم ، الان فكر مي كنه ما از جنگل اومديم."

همسر دكتر ميز و ميوه ها را مرتب كرد و فنجانها را به آشپزخانه برد، در همين حال صداي زنگ برخاست و دكتر خود براي بازكردن در از جاي برخاست و در را گشود. كيانوش با ديدن دكتر فورا سلام كرد . يك سبد گل زيبا و يك جعبه بزرگ شيريني در دست داشت . دكتر در حاليكه جعبه و گل را از دستش مي گرفت گفت:" چرا خودتون رو به زحمت انداختيد ؟ اينطوري راضي نبوديم"

- خواهش مي كنم قابل شما رو نداره

- حالا بفرماييد چرا دم در ايستاديد؟ همه منتظرتون هستند

همسر دكتر از آشپزخانه بيرون آمد . كيانوش بمحض ديدن او مودبانه سلام كرد افسانه جواب داد" سلام آقاي مهرنژاد شما كه سري به ما نمي زنيد وقتي هم كه مي آييد اينطور خودتون رو به زحمت مي اندازيد ، شرمنده كرديد."

- خواهش مي كنم خانم اين حرفها چيه؟

- خوب بفرماييد.

دكتر و بدنبال او كيانوش و بعد از آنها افسانه وارد پذيرايي شدند . عمه و ايرج از جاي برخاستند . كيانوش شرمگينانه گفت:" خواهش مي كنم بفرماييد خانم معتمد ، تمنا مي كنم"

سپس هر كس بر جاي خود نشست . كيانوش كنار دكتر قرار گرفت و صحبتها آغاز شد. مطابق معمول او بيشتر شنونده بود و بندرت صحبت ميكرد . نيكا و شادي داخل هال با هم صحبت ميكردند و براي داخل شدن آماده مي شدند .

-صبر كن نيكا بذار اول يه سرك بكشم

- سرك براي چي؟ يك مرتبه مي ريم تو ديگه

- نه بذار ببينم .... يوهو چه خوشگله!

- حالا برو تو

- نه صبر كن يه دفعه ديگه

- اگر كسي ببينه خيلي بد ميشه

- نيكا يه صدايي بكن روش رو اينطرف كنه ، ميخوام درست ببينمش

- اي بابا خوب بيا بريم تو

- چه سربزيره بابا ، سرش رو بلند نمي كنه ، بريم تو

نيكا و شادي با هم داخل شدند . كيانوش ابتدا متوجه ورود آنها نشد . ولي زمانيكه نيكا سلام كرد ، او رويش را بجانب آن دو كرد و به احترامشان از جاي برخاست و پاسخ سلام هر دو را داد اما نگاهش را از زمين برنداشت . دكتر رو به شادي كرد و خطاب به كيانوش گفت :" آقاي مهرنژاد ! شادي خانم دختر خواهرم"

كيانوش تنها لحظه اي سربلند كرد و گفت " خيلي خوشوقتم خانم " و باز سرش را پايين انداخت شادي با آرنج به پهلوي نيكا زد و گفت :" حيف اين همه زحمت، يه لحظه هم نگاهمون نكرد."

نيكا به خنده افتاد و پاسخي نداد ايرج رو به كيانوش كرد و گفت: " مستخدم شما بموقع رسيد مي خواستيم به گردش بريم"

- خداي من ! پس چرا نگفتيد؟ واقعا متاسفم كه مزاحم شدم .

شادي بجاي ايرج جواب داد:" اتفاقا بر عكس ما خيلي هم خوشحال شديم ، گفتيم شام رو در خدمت شما صرف كنيم و بعد به اتفاق هم به گردش بريم مگه نه نيكا؟

نيكا نگاهش را از سبد گل زيباي روي ميز گرفت و گفت:" بله همين طوره"

- ولي من به اندازه كافي مزاحم شما شدم ، اگه اجازه بديد برنامه شام رو منتفي كنيم

- شايد مصاحبت ما براتون دل انگيز نيست

- شادي خانم من در خدمت شما هستم ولي....

دكتر نگذاشت كيانوش جمله اش را تمام كند و گفت :" ولي نداره پسرم ، قبول كن"

كيانوش محجوبانه سر بزير انداخت و گفت:" هر چي شما و خانمها بفرماييد"

-مثل اينكه دخترها شما رو محكوم كردند .

كيانوش در پاسخ ايرج تنها لبخندي زد و او ادامه داد:" خوشحالم كه با ما همراه مي شيد ."

صداي تلفن نيكا را مجبور ساخت كه از جاي برخيزد در ضمن عذرخواهي بطرف گوشي رفت. لحظه اي بعد برگشت و گفت:" پدرجان ، با شما كار دارن"

دكتر از جاي برخاست و گفت:" ببخشيد زود بر ميگردم"

ايرج نگاهي به كيانوش كرد و با لحني نيش دار گفت:" شنيدم شما صاحب يه شركت بازرگاني هستيد؟"

كيانوش با سر تائيد كرد ايرج ادامه داد:" مي دونيد ، چطور بگم .... بقول معروف بهتون نمي آد "

بر عكس لحن مغرضانه ايرج، كيانوش لبخندي دوستانه زد و با صميميت پاسخ داد:" حق با شماست، اين حرف رو قبلا هم از ديگران شنيده بودم نمي دونم شايد سنم براي اينكار كم باشه، شايد هم چيز ديگه اي"

- شما كه يه بيمار رواني هستيد چطور مي تونيد امور مالي يك شركت رو اداره كنيد؟

نيكا از اين سوال ايرج بر آشفت و به او چشم غره رفت . بعد به كيانوش چشم دوخت كه رنگش پريده تر از هميشه بنظر مي رسيد با اينحال زبان گشود و با صدايي مرتعش گفت :" ايرج خان من مدتيه به شركت نميرم"

- واقعا پس در غياب شما امور مربوط بشركت رو چه كسي انجام ميده؟

- مشاورام و عموم ، البته زير نظر پدرم كار مي كنند

- پس زير بالتون رو ميگرن. مطمئن بودم كه مردي مثل شما به تنهايي از عهده اين كارها بر نمي آد.

كيانوش چشمانش را تنگ كرد و نگاهي موشكافانه به ايرج انداخت و بعد به نيكا نگاه كرد . نيكا احساس كرد او با اين نگاه علت رفتار ايرج را مي پرسد . ناچار براي تغيير موضوع صحبت و گفت:" آقايون نگفتيد بعد از شام مارو به كجا خواهيد برد؟"

نيكا به كيانوش نگاه كرد و منتظر پاسخ او شد. اين كار ايرج را خشمگين كرد كيانوش به ناچار پاسخ داد:" هر جا كه شما تمايل داشته باشيد"

شادي پرسيد:" مثلا؟

ايرج گفت :" يه جايي مي ريم ديگه ، چقدر عجوليد؟"

شادي هم كه گويا از قصد نيكا آگاه بود گفت:" ولي ما بايد بدونيم كجا مي ريم تا مناسب همون جا لباس بپوشيم درست مي گم خانمها؟"

عمه و همسر دكتر تصديق كردند . آنگاه مادر از جاي برخاست تا به آشپزخانه برود ، عمه نيز با او بلند شد ودر حاليكه مي گفت :" بهتره جوونها رو تنها بذاريم و به كارهامون برسيم " آنها را ترك كرد . نيكا گفت: نگفتيد تكليف ما چيه آقاي مهرنژاد؟

او عمدا در آخر جمله اش از كيانوش نام برد ، زيرا قصد داشت جملات نيشدار ايرج را تلافي كند .

- من كه عرض كردم خانم معتمد ، هر جا شما و ايرج خانم بفرماييد بنده  در خدمتم .

- ما دوست داريم شما بگيد

- شما لطف داريد شادي خانم ، ولي من واقعا نمي دونم شما چطور جاهايي رو براي گردش مي پسنديد شايد من پيشنهادي بدم كه شما موافق نباشيد....

ايرج اجازه نداد كيانوش جمله اش را تمام كند و به طعنه گفت :" هيچ كار سختي نيست شما مي تونيد يكي از جاهايي رو كه سابقا با دوستانتون مي رفتيد پيشنهاد كنيد ، مسلما جاهاي زيادي رو بلديد "

كيانوش نگاه غضب آلودي به ايرج انداخت ولي بزودي برخود مسلط شد ، رو به نيكا كرد . وعصبانيتش نيكا را به فراست از چهره اش دريافت و براي آنكه دختر جوان بيش از اين ناراحت نشود به ناچار گفت:" اگر موافق باشيد به يه رستوران دنج و باصفا مي ريم ."

شادي هيجان زده با گفتن كلمه " عاليه" اعلام موافقت كرد. در اينحال دكتر وارد شد ، ضمن عذرخواهي مجدد برجاي خود نشست . نيكا از اتاق خارج شد و به ايرج اشاره كرد كه دنبال او برود . اشاره او از چشمان تيز بين كيانوش دور نماند و او بي اختيار با نگاهش ايرج را تا بيرون از پذيرايي دنبال كرد. نيكا در گوشه اي از هال انتظار او را مي كشيد . ايرج بطرفش رفت و گفت:" بفرماييد خانم امري داشتيد؟"

نيكا ابروانش را درهم كشيد و گفت:" اين چه طرزحرف زدنه ايرج؟ چرا با اين بيچاره اينطوربرخورد ميكني ؟" - مگه من چي گفتم ؟

- من چه مي دونم ، چرا اذيتش مي كني؟

- بس كن انقدر نازك نارنجيش نكن ، من شوخي كردم.

- اين چه جور شوخي كردنه كه بقيه رو ناراحت مي كنه؟

- اصلا مگه تو وكيل مدافع مردمي؟ اگه ناراحت مي شه چرا خودش چيزي نمي گه؟

اين حرف خشم نيكا را بيش از پيش بر انگيخت و با عصبانيت گفت:" اون بتو احترام مي ذاره نمي فهمي؟

و بعد با همان حالت به آشپزخانه رفت تا در چيدن ميز به عمه و مادر كمك كند لحظاتي بعد شادي نيز به جمع آنان پيوست و آنها با هم ميز شام را چيدند . البته در تمام مدت نيكا متوجه صحبتهاي آقايان در داخل پذيرايي بود. بعد از آماده شدن ميز، آقايان براي صرف شام دعوت شدند و همگي پشت ميز جاي گرفته و مشغول خوردن غذا شدند . در حين صرف شام صحبت خاصي پيش نيامد ، تنها عمه با ديدن خورشت قورمه سبزي بياد همسر مرحومش افتاد و از محاسن او داد سخن راند . او كيانوش را مخاطب قرار داده بود و نيكا مي ديد مرد جوان در عين آنكه هيچ متوجه صحبتهاي عمه نبود و چون هميشه در خود فرو رفته بود ظاهرا خود را مشتاق شنيدن نشان مي داد و اين برايش تعجب آور بود كه چگونه يك نفر مي تواند به اين خوبي نقش بازي كند . بعد از شام ، مادر چاي را زودتر آماده كرد تا جوانها بتوانند زودتر به گردش بروند قبل از همه كيانوش برخاست شادي با تعجب به او گفت:" از اومدن با ما منصرف شديد؟"

نيكا با خود انديشيد : با رفتار ايرج اگر تا حالا هم نرفته است باعث تعجب است ."

اما بر خلاف انتظارش كيانوش با همان لبخند كمرنگ هميشگي گفت:" خير با اجازه شما ميرم اتومبيل رو آماده كنم ."

- كيانوش جان با ماشين من بريد.

- مگه فرقي هم داره آقاي دكتر؟

- نه فرقي نداره

- پس با اجازه ، من توي حياط منتظر شما هستم .

و بعد با احترام براي خانمها سر خم كرد و شب بخير گفت، جلوي در از دكتر و همسرش تشكر كرد و خارج شد . با خروج او شادي رو به نيكا كرد و گفت:" بهتره زودتر آماده بشيم . درست نيست زياد معطل بمونه"

بعد هر دو از جاي برخاستند ايرج نيز براي تعويض لباس برخاست .

شادي جلوتر از پله ها بالا رفت. نيكا خواست قدم بر پله اول بگذارد كه ايرج مچش را كشيد و گفت:" خدا به دادمون برسه اين ديوونه رانندگي بلده؟"

نيكا با غيظ پاسخ داد:" خيلي بهتر از تو"

ايرج نيز به طعنه گفت:" واقعا؟ معلوم مي شه كه قبل از اين خيلي باهاش همسفر بودي كه اينطور با اطمينان حرف مي زني."

نيكا خسته از اين بحث بي مورد گفت:" بخاطر خدا بس كن . اگه مي خواي اينطور ادا در بياري من نمي آم ، خودتون بريد"

تهديد نيكا كارگر افتاد و ايرج اينبار با لحن آرامي گفت:" معذرت مي خوام ، باور كن منظور نداشتم ."

نيكا نيز با تبسمي دلنشين گفت:" مطمئن باش بار اوله كه سوار ماشينش مي شم."

ايرج هم با رضايت خنديد و گفت:" برو آماده شو منتظرت هستم ."

چون كار دخترها بطول انجاميد ، ايرج در ساختمان را باز كرد ، سرش را به داخل كشيد و فرياد زد :" عجله كنيد بابا سحر شد، عروسي كه نمي ريد."

شادي پاسخ داد :" اومديم "

ايرج در را بست و دوباره به حياط بازگشت و رو به كيانوش گفت:" امان از دست اين زنها ، موجودات غريبي هستند"

كيانوش لحظه اي به نقطه نامعلومي خيره شد و زير لب نجوا كرد:" خيلي عجيب"

ايرج با تعجب به او نگريست و خواست چيزي بگويد كه سر و صداي شادي و نيكا او را متوجه آنها كرد، رو به آن دو كرد و گفت :" كجاييد؟ زير پامون علف سبز شد، من و آقاي مهرنژاد يك ساعته معطليم ."

- لابد ساعت شما خرابه ، هنوز نيمساعت هم نشده .

- اي بابا ، خوب حالا سوار شيد

كيانومش بطرف ماشين رفت در عقب را باز كرد ، كنار ايستاد و گفت:" بفرماييد"

اول شادي و پس از او نيكا سوار شدند . كيانوش با همان احترامي كه دررا گشوده بود آنرا بست ، بعد سوئيچ را بطرف ايرج گرفت و گفت :" ايرج خان"

ايرج نگاهي به سوئيچ كرد و پاسخ داد:" قربانت ، بزن بريم."

ايرج و كيانوش سوار شدند . كيانوش ماشين را روشن كرد و حركت كرد. جلوي در ايستاد . جمالي با سرعت در را باز كرد و براي آنها دست تكان داد .

كيانوش هم چراغي زد و با حركت سر تشكر كرد . نيكا به پشت سر خود نگاه كرد و جمالي را ديد كه با همان حالت رسمي هميشگي در را مي بست .

كيانوش پايش را روي پدال گاز فشرد و ماشين با سرعت بحركت در آمد. شادي بازوي نيكا را فشرد و گفت :" واي چقدر تند ميره، من ميترسم"

نيكا به او نگاه كرد و تنها لبخند زد او هم از سرعت ماشين كمي ترسيده بود، چون پدرش هميشه آهسته مي راند و او به اين سرعت عادت نداشت. ايرج سكوت را شكست و گفت:"اينجا خيلي ساكته ، پخش نداري؟"

كيانوش بجاي پاسخ با لبخند پخش ماشين را روشن كرد ، از آينه نيم نگاهي به شادي و نيكا كرد و گفت :" خانمها صدا اذيتتون نمي كنه؟"

آنها پاسخ منفي دادند ، ايرج به خنده گفت:" شما هميشه از اين نوارها گوش نمي كنيد؟"

ظاهرا او از نوار كيانوش خوشش نيامده بود . خواننده يك غزل مي خواند و نيكا سعي ميكرد بياد آورد اين شعر از كيست ؟كيانوش سرش را بطرفين تكان داد، ايرج دوباره پرسيد:" مگه شما شاعريد؟"

-من هيچ وقت فرصت اين كارها رو نداشتم !از زماني كه يادم مي آد يه دفتر كل و يه دفتر روزنامه جلوي دستم بود و من اعداد رو ماشين مي زدم و حسابها رو كنترل مي كردم ،براي من زندگي تقريبا صفحه ماشين حسابم بود و آرزوم اعداد نجومي بود.

شادي و ايرج خنديدند ، ولي نيكا تنها به كيانوش نگريست و احساس كرد، او با حسرت سخن مي گويد. ايرج گفت:" پس حالا كه اينطوره با اجازه شما من نوارتون رو عوض مي كنم . اين لالايي شما آدم رو خواب ميكنه. جوون بايد آهنگهاي شاد و با نشاط گوش كنه كه سرحال بياد."

بعد كاست ديگري رااز جيبش خارج كرد و درون پخش گذاشت . صداي يك خواننده خارجي كه با سر وصدا و سوز و گداز مي خواند ، فضاي ماشين را پركرد . نيكا احساس كرد نوار قبلي با حالت آنها همخواني بيشتري داشت،خواست بگويد ) لطفا همان قبلي را بگذار)اما منصرف شد. حوصله بحث با ايرج را نداشت. نگاهي به كيانوش كرد، بنظرش رسيد سر و صداي داخل ماشين او آزار مي دهد ، ولي به هر حال او شكايتي نكرد

- خوب نگفتيد كجا بريم آقاي مهرنژاد؟

- شادي خانم من يه رستوران خوب و دنج سراغ دارم . اگر موافق باشيد مي ريم اونجا ، جاي باصفاييه.

- كجاست؟

- شميران

- اين همه راه؟

- بله فقط عيبش اينه كه بمنزل شما دوره ، اگه جاي ديگه اي در نظر داريد كه نزديكتره اونجا بريم .

- نه ايرج اشكالي نداره دور باشه ، مي دونيد آقاي مهرنژاد ما فقط قصد گردش داريم ، پس هيچ اشكالي نداره كه كمي هم دور باشه

- پس اگه خانم معتمد هم موافق باشن همون جا مي ريم؟

- چطور شد شما شادي رو شادي صدا مي كنيد ولي منو خانم معتمد؟

- منو ببخشيد من نام خانوادگي شادي خانم را نمي دانم .

- اشتباه نكنيد ، منظورم اين بود كه منو هم نيكا صدا كنيد.

كيانوش آينه را كمي حركت داد تا صورت نيكا را در آن ببيند ، بعد لبخندي زدو گفت:" از حالا، خوب نيكا خانم بالاخره نگفتيد موافقيد؟

- بله موافقم.

- ايرج كاملا برگشت و رو به دخترها نشست. نيكا از پنجره به بيرون خيره شد . شب زيبا و دل انگيزي بود . آسمان پر از ستارگان درخشان بود و مهتاب كه بر روي پرده شب نقره مي پاشيد ، جلوه بيشتري به آن مي بخشيد . ايرج شروع به صحبت كرد . گاهي صحبتهاي او نيكا و شادي را به خنده مي انداخت . در اين حال نيكا بسرعت به كيانوش نگاه ميكرد، ولي گويا صداي آنها را نمي شنيد، هيچ عكس العملي نشان نمي داد. وارد اتوبان كه شدند كيانوش آنچنان با سرعت مي رفت كه نيكا احساس ميكرد پرواز ميكند، ولي اكنون به اندازه اول راه نمي ترسيد ، زيرا مي ديد او بسيار تند، ولي حساب شده مي راند ، نه ترمزي بشدت آنها را تكان مي داد ، نه پيچي بطرفي پرتابشان ميكرد. تنها صداي لاستيكها بود كه بگوش نيكا مي رسيد . شادي متوجه حالت غريب كيانوش شد و به ايرج اشاره كرد ايرج هم نگاهش را با تعجب به او دوخت و آرام گفت:" رفته تو عالم هپروت" نيكا اشاره كرد(( ساكت!)) و بعد به كيانوش چشم دوخت . بنظرش رسيد چشمان او را اشك پر كرده است شادي آرام گفت:" صداش كن ايرج نذار اينطوري بره تو خودش ، شايد براش خوب نباشه"

ايرج شانه هايش را بالا انداخت و بي تفاوت گفت:" به من چه؟"

نيكا كه چنين ديد آهسته گفت:" آقاي مهرنژاد."

ولي او تكان نخورد نيكا اين بار بلندتر گفت :" كيانوش خات."

جوان بخود آمد . متعجب از آنكه نيكا او را بنام خوانده بود به او نگريست و گفت :"بله!"

ايرج نگذاشت اين حالت بطول بيانجامد و گفت:" پسر خوابيده بودي؟"

- نه ... فكر ميكردم.

-به صورت حساب سود و زيان يا تراز نامه هاي نخونده ؟

كيانوش لبخند اندوهبار زد و پاسخ داد:" به تراز نامه زندگيم كه هيچ وقت نخونده"

ايرج اين بار با صداي بلند خنديد و گفت:" مدير مقتدري مثل تو چطور نمي تونه تراز زندگيش رو ميزون كنه؟"

-         گاهي سرنوشت انقدر پرقدرته كه مقتدرترين آدمها رو به زانو در مي آره ما كه در مقابل اونها هيچيم .

شادي گفت:" آقاي مهرنژاد ما مايليم لااقل امشب كه با ما هستيد شما رو شاد ببينيم."

- معذرت مي خوام ، فكر مي كنم وجود من برنامه هاي شما رو خراب مي كنه .

- باور كنيد منظورم اين نبود ، من فقط بخاطر خودتون گفتم .

- مي دونم .

كيانوش سعي كرد لبخند بزند ماشين در كوچه پس كوچه هاي شميران حركت ميكرد نسيم خنكي از لاي پنجره بداخل مي دويد شهر تقريبا در سكوت آخر شب غرق بود . كيانوش به خيابان زيبا و پردرختي اشاره كردو گفت:" نيكا خانم خونه من تو اين خيابونه ، يه روز با شادي خانم و ايرج خان تشريف بيارييد.

-         حتما شركتتون هم همين طرفهاست .

-         نه بعدا آدرس شركت رو بهتون مي دم .... اگر دوست داريد همين الان هم مي تونيم بريم خونه .

-         نه ممنون ، مزاحم نمي شيم ، باشه براي يه فرصت ديگه .

-          هر طور شما مايليد

ايرج در حاليكه وانمود ميكرد از طولاني بودن راه كسل شده رو به كيانوش كرد و گفت:" كيانوش جان خيلي مونده ؟"

-         نه تقريبا رسيديم .

-         اين خيابونا خيلي با صفاست آدم از گشتن اينجاها خسته نمي شه مخصوصا تو شبي به اين قشنگي

-         نيكا چي مي گي كجاي اين خيابونا قشنگه؟ بايد پات رو از مرز بيرون بذاري تا بهشت رو تو اين دنيا ببيني .

-         ولي من ايران رو خيلي دوست دارم .

-         اشتباه مي كني .

نيكا عصباني شد و معترض گفت:" ايرج"

ايرج نگاهش كرد و با لحن مسخره اي گفت:" معذرت ميخوام ."

كيانوش براي آنكه به بحث خاتمه دهد گفت:" خوب رسيديم ." آنگاه ماشين را به كنار خيابان هدايت كرد . در مقابل يك در بزرگ دو نگهبان ايستاده بودند كه با خم كردن سر اداي احترام نمودند كيانوش داخل حياط پيچيد نيكا از داخل ماشين به بيرون نگاه كرد مقابل او وسط يك محوطه باز و پر درخت يك ساختمان سفيد چند طبقه به چشم مي خورد كه با چراغهاي الوان تزئين گرديده بود . كيانوش گوشه پاركينگ پارك كرد و با سرعت خارج شد و در را براي شادي گشود و شادي پياده شد و تشكر كرد نيكا در حال پياده شدن شنيد كه ايرج گفت:" انقدر خانمها را لوس نكن خودشون در رو باز مي كنن."

وقتي پياده شد به ايرج چشم غره اي رفت و از كيانوش تشكر كرد . كيانوش درها را بست و به راه افتاد بقيه نيز بدنبال او حركت كردند كيانوش آرام گفت:" خانمها اغلب از اينجا خوششون مياد. اميدوارم نظر شما هم مثبت باشه.

شادي پاسخ داد:" حتما ما به حسن سليقه شما ايمان داريم ."

كيانوش تشكر كرد و گفت :" اگه مايل باشيد داخل ساختمون نريم بيرون قشنگتره"

نيكا از دور حوضي بزرگ با فواره هاي بلند ديد كه داخل آن چراغهاي رنگارنگ روشن و خاموش ميشد با ديدن اين صحنه به وجد آمد و گفت :" موافقم ."

 

ادامه دارد ...

     


آدرس ایمیل خود را وارد کنید

 

مطالب مرتبط

Place Ad Code Here آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید

فرم ثبت نظر

ثیت نظر شما

0
  • No comments found
محاسبه BMI
محاسبه WHR
محاسبه وزن مناسب
آزمون ارزیابی اعتماد بنفس
آزمون رست Rast برای ارزیابی توانی بی هوازی
جدول میزان ویتامین های موجود در مواد غذایی مختلف
پرسشنامه و آزمون آنلاین تعیین سطح اضطراب
تست آنلاین اعتیاد به مواد غذایی در 60 ثانیه
تست آنلاین ارزیابی سطح افسردگی بک
سن بیولوژیکی خود را محاسبه نمائید
خودتان را تست کنید:تست عضلات شکم-حرکت در یک دقیقه
نرم افزار آنلاین محاسبات سلامتی و تیپ بدنی
محاسبه یک تکرار بیشینه 1rm
محاسبه گر شدت تمرین برای کاهش وزن
محاسبه آنلاین انرژی موجود در مواد غذایی
محاسبه انرژی میوه ها و سبزیجات
تعیین ضربان قلب بیشینه
تعیین حداکثر اکسیژن مصرفی - VO2max
تعیین ضربان قلب بیشینه
سن بدن یا سن فیستنس شما چند است
نرم افزار سلامت
 چند سانت دور کمر خود را کم کنیم؟
برنامه بدنسازی ویژه - حجم و قدرت
جدول چینی تعیین جنسیت نوزاد (محاسبه گر)
آیا شما میتوانید یک برنامه تمرینی را آغاز نمائید؟
محاسبه میزان چربی سوزانده شده در تمرین
آزمایشگاه آنلاین فیزیولوژی ورزشی
محاسبه گر وزن نرمال دوران بارداری
محاسبه گر بدنسازی
خودتان را تست کنید:شما جغد هستید یا گنجشک؟
محاسبه گر آنلاین درصد چربی
محاسبه وزن مناسب برای مردان وزنان

 ISSN: ‪2322-5335

نظرات ارسالی

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
با سلام.به مدیریت محترم سایت .منم مث محبوب جون متشکرم از...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
عسل جونم سلام. عزیزم شما الان 23 ساله ای.اما گفتی میخوام 9...

پخش زنده بمباران سطح ماه توسط ناس...
عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی هستی andممن...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام به خانمی جونم عزیزم من ۱ ماه پیش رفتم دکتر بهش گفتم...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام روناک جونم مرسی عزیزم لطف کردی.من که رفتم تو سایتش ...

چگونه در تعيين جنسيت جنين دلخواه...
سلام سلام به شما عزیزان محبوب جونم رزا جون و خانمی خیلی ...